مثل همیش مهربان
دیشب به خوابم آمدی که تو کجائی
دیریست جواب نفرستادی
دلم تنگ شد و تنگ و تنگ تر
دیدم که چشمانم به هم خورد
در شب تار روشنی با باد نسیم به مشامم به هم خورد
بوی نسیم بهار
چشمان زیبا
لبان آتشین و خندان
واژه های پر از لطف و مهر
دستان و آغوش گرمت را به من جاری ساخت
تو بودی و من
دست به دست هم
تو مثل بوی بهار بر من
تو بودی مثل گل همیشه بهار بر من
مثل همیش زیبا
مثل همیش مهربان
دست به دست هم بودیم
گام های بر فرش زمین و هوائی خوشگوار بر می داشتیم
تو با من از عشق حرف می زدی
و سنگ های فرش زمین را می پیمودی
غیر از عشق حرف نمی گشودی
مقصد نا معلوم بود
نامعلوم
نمی دانم سر انجامم چی خواهد بود
تا همیش در کنار هم باشیم
تو باشی و من
و همیش از عشق و محبت حرف باشد و بس
ای کاش این خواب واقیعت یابد
هیچگاهی صبح فرا نرسد
تا تو باشی و من
همیش در کنار هم
همیش با عشق و محبت
همیش با عشق و محبت
شاعر: محمد عظیم الفتی