View topic - dastan ashq - Afghan Forum -


dastan ashq

Afghan Forum Forum Index -> Postings on your Homepage

  Author    Thread Post new topic Reply to topic
System



Joined: 02 Apr 2004
Posts: 0
Advertisement

Post 15.03.2006 00:28:29 
  Send private message   Reply with quote  
sahar1234
Aktives Mitglied


Joined: 18 Jun 2006
Posts: 46
Location: uk/london
dastan ashq

(دیناری دی سان کاسیانو) نسبت به تمام زنها سوءظن داشت و سوگند یاد کرده بود که با هیچ زنی ازدواج ننماید مگر اینکه باکره و عفیف باشد. سرانجام با (ترزا) نامی ازدواج کرد که خوشنام و با زهد و تقوی بود، مادرش که دختر خود را با دقت بسیار تعلیم داده بود، تقریباً بدون آنکه خودش بخواهد، زندگی زناشوئی ویرا تباه کرد. وی به دختر خود گفت: تو باید برای خشنودی رینادی هر کاری انجام دهی و باید تنها فکر و ذکر تو شاد کردن وی باشد. هنگامیکه رینادی عروس خود را به حجله برد، بلکه برعکس، خودش را به آغوش وی انداخته و با چنان حدتی بوسه هایش را جواب گفت که سخت به حیرت افتاد و چون نوبت به عشق بزرگ رسید، دختر جوان بیش از پیش حرارت بخرج داد، بطوریکه شادی جوان مبدل به نفرت شده و عشق وی به برودت گرائیده اما وظیفه شوهری را بجای آورده و صبح روز بعد، از جا برخاست و گره ای بر ابرو انداخت و گفت: تو آن دختری نیستی که من می پنداشتم و دیگر روی مرا نخواهی دید. شوهر جوان سپس عروس را به خانه مادرش برد و قول داد که برگردد و او را به خانه ببرد ولی چون مدتی گذشت و آن مرد برنگشت، مادر جهاندیده حدس زد که بلاشک سوءظنی در دل دامادش پیدا شد و چون در اینمورد از دخترش سوال کرد، آن دختر جواب داد: مادر، او دیگر مرا دوست ندارد و فکر میکند که من قبلاً با مردی رابطه داشته و رموز عشق را فرا گرفته ام. ــ ـ آیا آنچه را که بتو گفتم انجام دادی؟ آیا کاری کردی که او فکر کند از عشقبازی وی متلذذ شده ای؟ ـ ـ بلی مادر، و من دستورات شما را نعل بالنعل اجرا کردم و فکر میکنم همین امر موجب غضب او شده باشد. مادرش گفت: البته این دستورات بستگی به مردی دارند که یک دختر به شوهرش بر میگزنید و بنظر میرسد که این شوهر تو آدم احمقی باشد ولی دیگر کار از کار گذشته و تو با او ازدواج کرده ای و می بینم که او را دوست داری. پس خوبست که او را احضار کنم و قدری صحبت کنیم. رینادی قهر آلود و برآشفته بدیدن آن زن رفت و خانم (ریکاردا) از وی خواهش کرد که کنار برکه آبی نزدیک به عمارت قدم بزنند و گفتگو نمایند. در عین قدم زدن آن زن گفت: بنظر میرسد که شما عیبی در دختر من یافته اید و آیا او دختر زیبائی نیست؟ ــ چرا خانم. ایشان دختر زیبائی هستند. مادر دختر گفت: آیا دختر من دوست داشتنی نیست؟ ــ چرا خانم، در زیبائی و وجاهت دختر تان تردیدی نیست. ــ آیا خون گرم و زود آشنا نمی باشد؟ ــ چرا خانم و باید عرض کنم که بیش از حد خون گرم و زود آشنا است و من فکر میکنم او قبلاً مرد دیگری را شناخته و وقتی که با من عروسی کرد، عفیف و پاکدامن نبوده. خانم ریاکردا با حیرت بر او خیره شد و گفت: پس فکر میکنی که دخترم در عشقبازی یک مربی داشته است؟ و تو که جوانی هستی سالم و بشاش که در عشق او نشاط یافته ای پس چرا فکر میکنی برای او نیز متلذذ شدن از عشق تو اشتباه باشد در صورتیکه او نیز چون تو جوان و سالم و تندرست میباشد؟ رینادی کلماتی زیر لب ادا کرد و آن زن ساکت ماند تا شاید راهی برای ثبوت عفت دختر خود بیابد، ناگهان مستخدمه ای که چند جوجه مرغابی در دامن خود داشت از عمارت بیرون دویده و گفت: خانم این جوجه ها همین حالا سر از تخم بیرون کرده اند. خانم ( ریکاردا) پاسخ خود را یافته بود و پیش از آنکه مستخدمه و یا رینادی متوجه موضوع بشوند، آن زن جوجه ها از دامن مستخدمه گرفته و به آرامی در برکه آب انداخت. فریاد زد: خانم این جوجه ها غرق خواهند شد چون تازه از تخم بیرون شده اند. خانم ریکاردا گفت: نگاه کن رینادی. آنها غرق نمی شوند و درست مانند هر مرغابی با تجربه دیگری بر روی آب شنا میکنند. آنها حتی داخل تخم نیز بهترین مربی داشته اند. رینادی با تعجب گفت: بهترین مربی؟ منظورتان چیست خانم؟ منظورم همان مربی میباشد که حتی پیش از آنکه این جوجه ها آب را ببینند، عشق به آب را در آنها پرورانیده و بهمان ترتیب نیز در همسر تو عشق طبیعی را نسبت به مرد دلخواهش پرورانیده و هر دو نفر شما به یکسان از این احساس طبیعی برخوردار شده اید. رینادی گفت: دیگر کافیست من همین حالا همسر خودم را بخانه بر میگردانم. در عینی که بسوی عمارت برمیگشتند، خانم ریکاردا بطرف جوجه های مرغابی سر جنبانید و گفت درست مثل این مرغابی در آب.

Post 20.12.2006 11:49:38 
  Send private message Visit posters website   Reply with quote  
kayenat
Goldmitgliedschaft


Joined: 02 Aug 2006
Posts: 1341
Location: i live in thoughts

murable story thanks dear for such nice sharing !!


_________________
when u call me.i feel i m good when u ask me.i feel i m intelligent .when u see .i feel i m beautiful

Post 20.12.2006 16:19:45 
  Send private message Visit posters website   Reply with quote  
lovelymariam
VIP


Joined: 21 Jun 2005
Posts: 9877

only if I had Matty to translate this beautiful story for me

:(


_________________
Hm m m m . . . .

Post 20.12.2006 23:52:16 
  Send private message Visit posters website   Reply with quote  
Friendly786
VIP


Joined: 06 Aug 2006
Posts: 5488
Location: USA

same here :(


_________________
We do not love people because they are beautiful, But they seem beautiful to us because we love them...!

Post 21.12.2006 01:51:36 
  Send private message Visit posters website   Reply with quote  
ajmalshujaiy
Platinmitgliedschaft


Joined: 08 May 2006
Posts: 2977
Location: l< /-\ l3 u l_

gud and tru thx for sharing

 


_________________
RockStar!

Post 21.12.2006 08:41:52 
  Send private message Send email Visit posters website   Reply with quote  
  Display posts from previous:      
Post new topic Reply to topic

Jump to:  


Last Thread | Next Thread  >


You can post new topics in this forum
You can reply to topics in this forum
You cannot edit your posts in this forum
You cannot delete your posts in this forum
You cannot vote in polls in this forum

 

Powered by phpBB enhanced by us © 2001, 2002 phpBB Group

Datenschutz | AfghanMania.com | AfghanMania.de | AfghanMania.com.af | Afghan Press
Afghan Postcards | Afghan New | Afghan Music | Afghan Info | Afghan Dictionary
Sport: Gadgets; Iran incessant