هم اطاقی ما

با قدی 175ووزن 55 لاغرتر و ضعیف تر از گاندی معلوم میشد . چهره استخوانی اش جوانتر نشان اش میداد ولی مو های سپید که از لابلای مو های سیاه که به سمت راست خوابانده بود نماینگر از پخته گــــی و ابدیده گی و سن بیشتر اش میکرد . او 28 سال عمر داشت و نظر به گفته اش بیشتر از 12 کشور را دیده بود همیشه زیاد میشنید و کم حرف میزد و نشستن و بر خواستن اش و غذا خوردنش شیوه مخصوص به خودش را داشت . بر عکس جسم ضعیف اش یک روح بزرگ بلند پرواز و شاعرانه داشتولی کوشش میکرد که تا روح خود را موافق با جسم اش بسازد به همین منظور همیشه خاموش بود . ولی گاه گاه روح اش از نوک قلم اش فریاد میکشید .


تازه در دیار غربت با ما هم اطاقی شده بود و اضافه در موردش معلومات نداشتیم . او عشق بسیار زیادی به زندگی خود و به فامیل کوچک خود داشت و همیشه از یگانه پسر و یگانه دخترش سخن میگفت و اکثر شبها با عکس انها راز و نیاز میکرد . همیشه به ما کمک میکرد و در صحبت هایش عشق به وطن به خاک و به ملت اش فریاد میزد .


وظیفه وی رفتن به محلات پر خطر و محلات صحب العبور که هر لحظه امکان حمله دشمن بود و راه های پر از ماین های گوناگون بود . مجبوریت نا معلومی وی را وادار به این وظیفه خیلی خطر ناک ساخته بود .


در لحظات فراغت اکثرا عکس های فامیل خویش را میدید و به مطالحه کتاب و نوشتن میپرداخت .


یک روز وقتی از خواب برخواستم دیدم که او مانند همیشه قبلاز همه به وظیفه رفته است و بستره خواب اش مانند همیشه منظم جمع بودکاغذی در زیر بستره اش توجه ام را جلب کرد برداشتم اش و چنین خواندم .


“گاه گاه انسان بی اراده اقدام به یک عمل میکندو من هم اینبار بدون ارادهاقدام به کارو سفر نموده ام نمیدانم چرا و نمیتوانم مانع خود شوم احساس میکنم که شاید یک حادثه بسیار بزرگی در مقابل باشد و با گذشت هر روز میدانم که ان حادثه نزدیک و نزدیکتر میشود ولی هیچ قدرتی در وجود خویش نمیبینم که ازاین وظیفه دست بکشم .


شاید از اینکه مدت درازی بیکار بودم و بیکاری من در این اواخر باعث تکلیف به همه اعضای فامیل ام شده بود این دلیل نیز یکی از علت های بودنم در وظیفه باشد . و همچنان بخاطر وظیفه پدری باید رنج و زحمت را بجان بخرم ولی فامیل ام از هیچ چیزی کمی احساس نکنند اقلا تشویش اینکه شیر پسر یکدانه ام نزدیک به اختتام است روح من را ازار ندهد . اگر از سر پرستی اطفال ام دور هستم بر عکس اطفال ام خود کفا و مستقل و بدون مشکلات اقتصادی زندگی میکنند این رنج دوری را قبول کردیم تا اطفال ام قدر پدر و همت پدر خود را درک کنند و فامیل ام از دوری من افتخار کنند نه اینکه رنج ببرند زیرا دوری مـــــن بخاطر فامیل ام است و این بمن و به فامیل ام باید افتخار باشد .


اگر کدام حادثه ناگواری بمن رخ دهد یگانه امید من از فامیل ام این است که اطفال ام را با سواد و با سویه عالی تربیه کرده و حس میهن پرستی و خدمت به وطن را در وجود شان بیدار بسازند تا باشد روزی چون گاندی ملت افغانستان را از این بدبختی از این اسارت اقتصادی و از این عقب ماندگی و جیره خوری نجات دهند و با خدمت کردن به میهن و خاک پاک افغانستان روح پدر و اجداد خویش را خشنود و سر بلند بسازنند “


نامه اش تاثیر بسیار زیادی در من کرد و تمام روز در انتظار امدن اش بودم تا با او صحبت بیشتر نمایم ولی افسوس در ختم کار همه بر گشتن ولی او دیگر بر نگشت . روح اش ار قفس کوچک جسم اش ازاد شده بود و به اسمان های بیکران به سوی خداوند به پرواز در امده بود .


بقم


محمد احسان “ مهیا “


Comments


Please login to comment