بَبـرَک کارمِل رئیس جمهور افغانستان در دهه ۱۹۸۰ میلادی بود.

زندگينامه

بَبـرَک کارمِل، در سال ۱۳۰۸ ش (۱۹۲۹ م) در جنوب کابل در قريۀ کمری چشم به جهان گشود. پدرش جنرال محمدحسين خان بود و پدربزگش محمدهاشم نام داشت که از کشمير به افغانستان کوچيد و برخی بر اين باورند که او از شاخۀ کاکړ قوم پشتون بود.[/a>]

نوجوانی

او در تاریخ ۶ ژانویه سال ۱۹۲۹ در دهکدهٔ کمری واقع در شرق کابل زاده شد و در تاریخ ۳ دسامبر سال ۱۹۹۶ در شهر مسکو درگذشت. او سیاستمداری افغان بود که از سال ۱۹۷۹ تا سال ۱۹۸۶ در دوران مداخلهٔ شوروی سومین رئیس جمهور جمهوری دموکراتیک افغانستان بود.وی را مردم کشور شاه شجاع ثانی نامیدند زیرا تحت حمایه و دست نشانده مستقیم روس‌ها بود.

کارمل در سال ۱۹۴۷ پس از فراغت از دبیرستان آلمانی‌زبان امانی شهر کابل در دانشکدهٔ حقوق دانشگاه کابل به تحصیل پرداخت. در اینجا او برای بار اول با فعالین سیاسی مارکسیست آشنا می‌گردد. کارمل بزودی رهبر جنبش دمکراتیک دانشجویان ویش زلمیان (جوانان بیدار) گردید.


پیشینه سیاسی

کارمل در اواسط دههٔ ۱۹۵۰ به دلیل فعالیتهای ضدرژیم زندانی شد. در سال ۱۹۵۶ از حبس رها شد و به عنوان کارمند در وزارت پلان (وزارت برنامه و بودجه) منصوب گردید. کارمل درسال ۱۹۵۷ با نام مستعار مرید یک پلاتفرم کمونیستی تأسیس کرد. در تاریخ اول ژانویه سال ۱۹۶۵ همراه با ۲۹ نفر رفقایش و نورمحمد تره‌کی از نویسندگان و اعضاء این سازمان، حزب دموکراتیک خلق افغانستان را بنیانگذاری کرد. در سالهای ۱۹۶۵ و ۱۹۶۸ هربار برای چهار سال به عنوان وکیل در پارلمان افغانستان انتخاب گردید. درسال ۱۹۶۷ حزب دموکراتیک خلق افغانستان به دو فراکسیون حزب خلق و حزب پرچم منشعب گردید. کارمل رهبر فراکسیون معتدل پرچم شد. علیرغم مخالفت کارمل، حزب در سال ۱۹۷۷ دوباره متحد گردید. پس از کودتای ۲۷ آوریل سال ۱۹۷۸ حزب دموکراتیک خلق افغانستان نقش حزب حکومتی را به عهده گرفت .کارمل به عنوان معاون صدراعظم تعین گردید. پس از آنکه فراکسیون خلق چرخ مبارزات درون حزبی برای کسب قدرت را به نفع خود برگرداند، اعضای پرچم در ماه ژوئیه سال ۱۹۷۸ از وظایف شان در دستگاه حکومت کشور سبکدوش شدند. کارمل به عنوان سفیر به پراگ اعزام شد. در ماه اوت (آگوست) سال ۱۹۷۸ همراه با ۵ نفر دیگر از اعضاء پرچم به اتهام خیانت ملی از حزب دموکراتیک خلق افغانستان اخراج و به کشور فراخوانده شد. او با این دستور مخالفت کرد.

حزب دموکراتیک خلق افغانستان تلاش نمود افغانستان را بر بنیاد اندیشه‌های سوسیالیستی، نوین سازد[کارمل يک مارکسيست – لنينيست بود. او در يکی از سخنرانی های خود گفت: “به شما می گويم رفقا! اگر اعتقاد عميق و راسخ به ايدئولوژی طبقه کارگر، به مارکسيسم – لنينيسم نداريد، هيچ اجباری بر شما نيست که حتماً حزبی شويد. می توانيد با جرائت بگوييد که من هنوز مطالعه می کنم.”]؛ اما نتوانست ثبات را در افغانستان تأمین کند. در جریان مداخلهٔ ارتش سرخ به افغانستان اتحاد شوروی کارمل را فراخواند و در تاریخ ۲۷ دسامبر سال ۱۹۷۹ پس از کشته شدن حفیظ‌الله امین به عنوان رئیس جمهور منصوب گردید. مشخصهٔ عمدههٔ دورهٔ حکومت کارمل جنگ با شورشگران مجاهدین است.

ببرک کارمل سخت شيفته ای دوستی افغان – شوروی بود. او باری گفت:

“رفقا! بايد به صراحت به شما خاطر نشان بسازم: کی کيست؟ چگونه بايد شناخت؟ افغان وطن پرست کيست؟ وطن پرست آتشين، افغان نوين کيست؟ کسی که وفادار به دوستی افغان – شوروی باشد. اين ملاک عمل است.”

پس از آنکه میخائیل گورباچف منشی عمومی کمیتهٔ مرکزی حزب کمونیست اتحاد شوروی گردید، اتحاد شوروی سیاست خود را در مورد افغانستان تغییر داد. بدلیل تلفات بیشمار در جریان اشغال، شوروی‌ها برای خروج قوای خود آماده می‌شدند. برای توافق با رهبران مجاهدین، کارمل که تحت فشارهای سیاسی قرار داشت، مانع تلقی می‌گردید. در تاریخ ۴ مه ۱۹۸۶ کارمل از مقام منشی عمومی کمیته مرکزی حزب دمکراتیک خلق افغانستان سبکدوش و محمد نجیب‌الله جانشین او گردید و بعداْ در تاریخ ۲۱ نوامبر ۱۹۸۶ به‌وسیلهٔ نجیب‌الله از مقامش به عنوان رئیس جمهور برکنار شد. کارمل [عليرغم ميل خودش به اجبار] به مسکو می‌رود. در اواسط سال ۱۹۹۱ دوباره به افغانستان بر می‌گردد. سهم او در سقوط نجیب‌الله در تاریخ ۱۵ آوریل ۱۹۹۲ روشن نیست.

کارمل برای مدتی تحت حمایت ژنرال دوستم در شهر مزار شریف به سر می‌برد، اما دوباره به مسکو بر می‌گردد. در سال ۱۹۹۵ م. زمانی که کارمل در شهر کوچک حيرتان در شمال افغانستان می‌زيست، مصطفی دانش، کارشناس مسائل خاورميانه راديو بی بی سی، برای آخرين بار در آنجا با او ديدار کرد. دانش می‌نويسد:

“وقتی در برابر رئيس جمهور پيشين قرار گرفتم ابتدا او را نشناختم. پيرمردی فرسوده و درهم شکسته در برابرم ظاهر شد که بيماری سرطان بر زندگی او چنگ انداخته بود. در سالهای پيش بيش از ده بار در کاخ ارگ پای صحبت او نشسته بودم. او در جنگ سرد به عنوان يکی از مهره‌های مهم بلوک شرق، اعتبار زيادی داشت. در آن ديدارها با شور و هيجان و اعتماد به نفس بی‌پايان از اهداف و نقشه‌های خود حرف می‌زد.

کارمل از ديدار من شگفت‌زده است. چهره گرفته‌اش باز می‌شود و مثل ياری گمشده در آغوشم می‌گيرد. فکر می‌کنم تنها روزنامه‌نگاری بودم که در آن روزهای تيره و تار به سراغش رفته بودم. همه ترکش کرده بودند. ديگر نه از پزشکان مخصوص روس خبر بود و نه از صدها فرمانده و ژنرالی که روزگاری احاطه‌اش کرده بودند. او همه چيزش را از دست داده و با خفت و خواری به اين شهر دورافتاده تبعيد شده است.

اتحاد جماهير شوروی تا آنجا که توانست از او بهره‌برداری کرد، اما امروز که او مطرود شده، حتی از دادن ويزای سفر به او خودداری می‌کند. او اجازه ندارد برای معالجه و ديدار خانواده‌اش به روسيه سفر کند.”[
]

همو می‌افزايد:

“کارمل از دست مجاهدين جان سالم به در برده بود، اما از نظر سياسی ديگر زنده نبود. مرد درهم شکسته‌ای که در حيرتان در برابرم نشسته بود، هيچ نقش و اهميت سياسی نداشت. او فقط يک خاطره تلخ بود که مقدر بود دير يا زود فراموش شود.

موقع خداحافظی بالحنی خسته و دردآلود، از تنها حاصل عمر خود چنين ياد کرد: “بزرگترين درسی که در زندگی گرفتم اين بود که هيچ کشوری نمی‌تواند به اتکای نيروی خارجی به آزادی و استقلال و پيشرفت دست يابد. بايد به اراده مردم احترام گذاشت و از استقلال کشور دفاع کرد. هر ملتی بايد روی پای خود بايستد.”

آيا اين درس برای کسی که از صحنه سياسی رانده شده، مهر “مزدور و خائن” بر پيشانی‌اش خورده و حالا در آستانه مرگ قرار گرفته بود، می‌توانست فايده‌ای داشته باشد؟”[/a>]

در همان سال، سرانجام کارمل موفق شد ويزا بگيرد و به مسکو برود. سال بعد همانجا درگذشت. جسد او را به افغانستان بردند و در حيرتان به خاک سپردند. اما هنگامی که طالبان در سال ۱۹۹۸ حيرتان را تصرف کردند، به سراغ مقبره بتونی او رفتند و آن را منفجر کردند. آنها بقايای جسد او را از زير خاک بيرون کشيدند و به تماشا گذاشتند. بدين ترتيب سياستمدار نگون‌بختی که هميشه از آبادی و سعادت ميهنش صحبت می‌کرد، و خود باعث ويرانی آن شده بود، در دل گور نيز آرامش نيافت.[]

ببرک کارمل، در تاریخ سوم دسامبر سال ۱۹۹۶ ميلادی به علت مریضی جگر در مسکو درگذشت


Comments


mikiawoli
mikiawoli 4 years ago

آخرين روزهای زندگی ببرک کارمل

مصاحبهٔ ببرک کارمل با ولادیمیر سنگیرِیف (خبرنگار پراودا)

(قسمت اول)


ترجمه از فیاض نجیمی ‌بهرمان

ببرک کارمل را دولتمردان شوروی در زمان تبعيد، که در یکی از خانه‌های خاص یلاقی (داچه) در “سریبریانی بور” [اطراف ماسکو] اسکان داده بودند، از پرداختن به سیاست و یا مصاحبه با خبرنگاران به شدت بر حذر می‌داشتند. ولادیمیر سنگیرِیف، گزارشگر نظامی‌ روزنامه “پراودا” [یعنی “حقیقت“، ارگان کمیته مرکزی حزب کمونیست شوروی سابق. م] در دهۀ ١۹۸٠ از روی تصادف در مجاورت و همسایگی وی سکونت داشت. ...

کابوس افغانستان چگونه آغاز شد؟ چرا کشور آرام به مثل افغانستان، دفعتاً و برای تقریبا بیست سال، به مرکز زلزلهِ رویداد‌های جهانی مبدل گردید؟ فهم مکمل همۀ حقایق و رویدادهایی که دیگر به گذشته تحویل شده‌اند، تا اندازه‌ای دشوار است. ولی تلاش برای دریافت حقیقت بی‌ارزش نیست.

دسامبر سال ١۹۸۹

یکشنبه شب زمستانی، پس از خروج از در خانه، به آهستگی روی برف‌های که از شدت سرما کرچ کرچ می‌کردند، در امتداد حصار بی‌پایان سبز رنگ، که به دور خانه‌های یلاقی نومنکلاتورها [اصطلاحی که به فوکسیونر‌ها و مقامات حزبی ـ دولتی خطاب می‌شد و اولین بار “واسیلی ویسلینسکی” نشان داد که نومنکلاتورا در شوروی و دیگر کشور‌های وابسته به آن از جمله افغانستان یک طبقۀ حاکم استثمارگر است.] کشیده شده بود، قدم می‌زنم. البته تا رسیدن به هدف، از درون استراحتگاه‌ها یک راه مستقیم وجود دارد. اما من عمداً راه طولانی را برمی‌گزینم؛ زیرا گردش به انسان آرامش می‌بخشد، به خصوص پیش از یک ملاقات مهم، باید افکار را جمع و جور کرد. پس از دورزدن از یک خیابان کوچک، راهی جاده اصلی دهکده می‌شوم؛ به سوی چپ می‌چرخم و تا پنج دقیقه بعد باید به هدف برسم. و این هم هدف ـ قلعه بی‌قیافه دولتی با دروازۀ کمتر نمایان. من دستم را به سوراخ که بالای صندوق پستی پنهان شده، داخل می‌نمایم و دکمه زنگ را، که در جهت برعکس نصب کرده بودند، به فشار می‌آورم. صدای ناهنجار زنگ سکوت جنگل پر برف را برهم می‌زند و من با بی‌قراری و برآشفتگی به اطراف می‌نگرم. به نظر می‌آید که تمام “سریبریانی بور” در بارۀ بازدید من مطلع شده است. در درون “داچه“، به گونه‌ی عجیبی، نظم بر قرار است.

پس از مدت زمانی در باز می‌شود و مرد جوان تنومند در برابر من ظاهر می‌گردد. کارش را با تأنی و آرامی ‌به نمایش می‌گذارد، از آن گونه واکنشی که سرکار در برابر مهمان ناخواسته شایسته می‌داند. بعداً جلو گذر مرا به درون می‌بندد و بیش از حد سعی می‌کند تا در بارۀ هدف آمدن من چیزی بداند. بالاخره پس از سبک و سنگین کردن زیاد، جملۀ معمولی و عام را که در مواقع مختلف می‌گویند تکرار می‌کند: “امر نیست!” و با دست خویش به سوی کوچه برای برگشت اشاره می‌کند. اما این بار نخست نیست که من بدینجا می‌آیم و از پیش آمادگی استقبال سرد آنها را داشتم. این جوانک در پی کار خودش است و من از خود. هر کس وظیفۀ خویش را انجام می‌دهد. این کارکنان کا. گی . بی عادت دارند که همه را برده و غلام خویش بدانند و ایستادگی در برابر آنها، خدا نگهدارد، غیر قابل پذیرش است. آنها هیچگاه مقاومت اعتراض‌آمیز را انتظار ندارند ـ و این نقطۀ ضعف آنهاست، که بایست از آن سود برد.

من به گونۀ غیر مترقبه برای محافظ، یک گام به جلو و به داخل برمی‌دارم. “من با تحکم می‌گویم: ببرک کارمل انتظار مرا دارد. و با رضایت خاطر می‌بینم که در نگاه‌های او آثار دست و پاچگی هویدا می‌گردد. اگر شما مرا داخل شدن نگذارید، جنجال بزرگ برپا خواهد شد.” پس از اندک تأخیر و تفکر، عقب‌نشینی کرده و می‌گوید: “نخست لازم است تا شما به عمارت فرعی رفته و از آمر اجازه دریافت بدارید.”

عمارت فرعی ـ در طرف دیگر در سی قدمی ‌و زیر برف‌ها در مقابل عمارت اصلی قرار داشت. آنجا محافظین به سر می‌بردند. ولی من آنجا چی کاری کنم؟ نی، من اینجا به مهمانی نزدیک انسان آزاد، که در یک کشور آزاد زندگی می‌کرد، و می‌بایست نقش‌اش را تا آخر انجام دهد، آمده‌ام. من به عمارت فرعی ضرورت ندارم. “نی مرد جوان، هرگاه رفیق کارمل ببیند که مهمان وی اول نزد شما می‌رود و برای کا. گی. بی ثبت نام می‌کند، آنگاه دربارۀ مهمانش چگونه فکر خواهد کرد؟” چکیست [کمیسار فوق‌العاده – به اعضای پولیس مخفی بلشویک‌ها تحت رهبری درژینسکی می‌گفتند، که ترور سرخ را به راه انداختند و بعد از جنگ جهانی دوم به کا. گی. بی تغییر نام داده شد.] پس از تلاشی جسمی، بدون نخوت و تکبر قبلی، به من می‌گوید تا انتظار بکشم. و خودش از رهرو که برف را از روی آن پاک نموده بودند، به نزد آمر می‌رود. من بدون معطلی و با آهستگی به سوی در دخولی عمارت نزدیک می‌شوم.

درین خانۀ دو طبقه‌ای ساخته شده از چوب، اکنون رهبر سابق افغانستان با خانمش و یک پیش خدمت عادی زندگی می‌کند. مقامات شوروی، که این مکان را برای وی تعیین نمودند، در ضمن گفتند: او یک مهمان عالی‌مقام است و از همه مزایای یک بازنشسته بهره گرفته می‌تواند. “استراحت کنید رفیق کارمل، نیروی جسمانی‌تان را دوباره بازیابید، زیرا به شما در تحقق ماموریت‌های بزرگ انقلابی ضرورت است”. ولی کارمل به زودی به ستاتو و یا موقعیت جدید خویش پی می‌برد: او اسیر و زندانی در یک قفس طلایی شده است.

من با کارمل در زمانه‌های دیگر، معرفت حاصل نمودم. او مرا در قصرش در کابل پذیرفت. عجبا که وی خیلی زود به مقامش به حیث رهبر خو گرفت – با آدم‌ها مشتاق تملق و ستایش سروکار پیدا کرد و با رضایت خاطر بر مسندش تکیه زد. ولی اکنون همه چیز دگرگون شده است. رفقای شوروی، که مقام رهبری افغانستان را بر وی تحمیل نموده بودند، در یک مقطع معین به وی خیانت کردند؛ از وی رو برگشتانده و به فراموشی‌اش سپردند. اگرچه خانه یلاقی کنونی در یک دهکدۀ با پرستیژ واقع است، اما هیچگونه تفاوتی از زندانی در کابل ندارد، که زمانی در آن اسارتش را گذرانده بود. [نویسنده مثلی که در مورد زندانی بودن ببرک کارمل شک داشته و علامت استفهام گذاشته است.]

درینجا تنها خوراک بهتر است و دکتوران معالج بیشتر.

سرنوشت مرا از روی تصادف به ملاقات کارمل در آگست ١۹۸۹ در “سریبریانی بور” کشاند. من در آنجا در یک داچه خدمتی “پراودا” زندگی می‌کردم. روزی به گردش برآمده بودم که دفعتا واقعۀ ناگهانی اتفاق افتاد: ببرک کارمل از جانب مقابل کاملاً رو در رو در برابر من ظاهر شد. در کنار وی جوان افغان قرار داشت و کمی ‌دورتر از آنها فرد محافظ، که تعلق تخصصی وی از نگاه اول مشهود بود. ما کنار هم رسیدیم. “سلام علیکم رفیق کارمل”. او گویا چنین چیزی را از مدت‌ها انتظار می‌کشید. با آمادگی یک قدم به جلو گذاشت. ما با هم دست دادیم، یکدیگر را به آغوش گرفتیم و از رخسار همدیگر مطابق رسم افغانی سه بار بوسیدیم. “چطور هستید؟ صحت‌تان چطور است؟ از دیدن‌تان خوشحالم“، با ادای جملات عام و معمولی (که هر افغان به گفتن آن عادت دارد) کوشیدم به وی حالی نمایم که آیا مرا به جا آورده است؟ زیرا سالهای زیاد از ملاقات اولی ما می‌گذشت ...

او دریشی سیاه رنگ و جاکت نازک به تن داشت. چهرۀ شایسته و مغرور گذشته را حفظ کرده بود. در یک لحظه چشمانش گواهی دادند که: آنها علی‌رغم افسردگی درخشیده و ملاقات تصادفی را با علاقمندی خاص پذیرا شدند – حضور (محافظ) برای رهبر کاملا نامناسب بود. هم رکاب افغانی‌اش نیز با آمادگی به من سلام کرد، اما محافظ کوشید تا به ما نزدیک شده و با دقت زیاد از کنج چشم بنگرد.

من نخواستم کارمل بیش از حد در بحر خاطراتش سرگردان شود و بلافاصله خود را معرفی کرده و یادآور شدم که قبلا در کجا و چه وقت ملاقات نموده بودیم. محافظ گوش‌هایش را تیز کرد و به سوی ما نزدیکتر شد. من در مورد سفر آخر خویش به افغانستان یاد کردم، در بارۀ محاصره جلال‌آباد شرح دادم، و از مدافعان آن تمجید نمودم. ما با نیم زبانی به انگلیسی، روسی و فارسی صحبت نمودیم. من به کارمل نشان دادم که خانۀ من در کجا موقعیت دارد و از وی دعوت نمودم تا به مهمانی بیاید. “من گفتم: بهتر است تنها و بدون آن جوانک (محافظ) بنشینیم.” من با دست به محافظ خاموش وی نشان دادم. اما او به سرعت از جا پرید و گفت: “هی، بدون من ممکن نیست، در نبود من شما هیچ کاری نمی‌توانید”.

و بدینگونه “سریبریانی بور” پس از سالها ما را به ملاقات دوباره بهم‌رساند. ما با هم دیدیم و بازدید داشتیم. هرچند او هیچگاهی نزد من نیامد ولی مرا با میل زیاد نزد خویش دعوت می‌کرد. معمولا من به وی تیلفون می‌نمودم، وعده ملاقات می‌دادیم. او برای ترجمانی، پسر و یا داماد خویش را می‌طلبید. ما چای می‌نوشیدیم و ساعت‌ها گپ می‌زدیم. دشواری دوتا بود. یکی: تقریبا هربار باید پس از کشمکش با محافظین، داخل خانه می‌شدم. و مشکل دومی‌ عبارت از آن بود که ببرک کارمل مطلقاً مرا در استفاده از وسایل ضبط صوت منع کرده بود و حتا در آغاز یادداشت کردن را نیز اجازه نمی‌داد. بدین لحاظ زمانی که به خانه برمی‌گشتم تا نیمه شب‌ها می‌کوشیدم صحبت‌های مان را، که در حافظه‌ام بود، دوباره‌سازی نموده و بر روی کاغذ بنگارم.

ادامه در پست بعد .

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago



... “آمر” از عمارت فرعی، در حالی که دگمه‌های کرتی‌اش باز بودند و در زیر آن واسکت ضد گلوله‌اش دیده می‌شد، مصممانه به سوی من آمد.

■“چی گپ است؟”

ولی ديگر دیر شده بود. من در برابر شیشۀ بزرگ کلکین اتاق پذیرایی ایستاده بودم، که از عقب آن کارمل به زودی متوجه من شد و با دست به نشانۀ تهنیت، مرا به داخل دعوت کرد.

■ “و شما کی هستید؟”

به سوال “آمر” با سوال پاسخ دادم. او به زودی آهنگ صدایش را تغییر داد:

■ “مگر شما را دعوت نموده‌اند؟”

□ “البته”.

■ “و در کدام ساعت؟”

□ “درینجا همیشه انتظار مرا دارند”.
این آخرین جملۀ بود که ادا نمودم. البته این کلمات انتخابی بودند و می‌بایست پیروزی‌ام را تحکیم ببخشم. از درون در خانه عصمت داماد کارمل به ملاقات من آمد و مرا با خود برد.

در رهرو با نمای ساده، جایی که در‌ها به سوی مهمانخانه و اتاق پیشخدمت‌ها باز می‌شوند، پلاکات بسیار قابل توجه آویزان است: «دسپلین عالی و کیفیت بهتر خدمتگاری را تأمین کنید!» معلوم است که قسمت اول آن، اسیر (کارمل . م) را مخاطب قرار می‌داد و قسمت دوم آن به آشپز و ملازم تعلق می‌گرفت. من هر بار به طور غیر ارادی با تبسم داخل خانه می‌شدم . ولی امروز صاحب خانه خیلی جدی است. پس از خوش آمدید مختصر و تعارفات معمول، دفعتا با خشم زیاد به روسی می‌گوید:

ـ در [روزنامه] «پراودا» هم حقیقت وجود ندارد!

من فکر کردم که یک کشف کوچک صورت گرفته ولی چهرۀ شگفت زده به خود دادم و پرسیدم:

ـ رفیق کارمل هدف تان مشخصا چیست؟

او دروازۀ سکرتریت را باز می‌کند و در میان کاغذ‌ها، شمارۀ از روزنامه را پیدا می‌نماید، که در آن مصاحبه کارمند وزارت خارجه ما با نجیب الله به نشر رسیده است. تمام مصاحبه با زیر خط درشت نشانی شده است.

ـ شما چرا چنین چیز‌ها را به چاپ می‌رسانید؟

فرو افتادن درینگونه جنجال‌های غیر جالب و بی ثمر کار من نیست. من قیافه محزون به خود می‌گیرم تا به سادگی توجه اش را به سوی دیگر بکشانم. می‌گویم که دکتور نجیب الله هم از انتشار آن ناراضی است. طوری که در کابل به من حکایت نمودند، دکتور به یکی از مامورین وزارت خارجه از روی اعتماد این داستان را گفته بود، «نه برای چاپ در رسانه‌ها». بعدا مامور وزارت خارجه تمام محتوای مذاکرات را بیرون می‌دهد و به نشر می‌رساند.

ـ «در روزنامه «پراودا» حقیقت وجود ندارد»! ـ با این جمله کارمل به من حمله می‌کند. نجیب الله کذب گویی می‌کند که گویا من مخالف خروج عساکر شوروی بودم، گویا من به گرباچف اعلان نمودم، هرگاه امروز شما صد هزار عسکر تانرا خارج نمائید، در آینده مجبور خواهید شد تا در افغانستان یک میلیون عسکر جابجا کنید. این کذب محض است! من باید تکذیب نامه بنویسم، اما با درنظر داشت شرایط دشوار افغانستان و کشور شما، نمی‌خواهم اینکار را انجام دهم. ولی شما هم درین رابطه مسؤولیت دارید.

ـ او بدون تبسم و با خشم به سینۀ من با دست می‌فشار م و به انگلیسی تکرارا می‌گوید: «Great Responsibility» ـ مسؤولیت بزرگ!

ـ می‌کوشم موضع دفاعی بگیرم: نویسنده در روزنامۀ ما کار نمی‌کند.

ـ می‌دانم. ولی در هر حالت شما حقیقتا فاقد علنیت و آزادی بیان واقعی هستید.

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago


واضح شد که امروز طبع یا مزاج کارمل خیلی خراب است و مباحثه با وی غیر مفید. پسر ٢۵ ساله اش کاوه، که کار دکتورایش را در انستیتوت روابط بین المللی ماسکو پیش می‌برد و در آن موقع در ترجمه‌ها ما را کمک می‌کرد، در عقب پدرش نشسته است. با تأثر دستانش را به هم می‌مالد، ولی همزمان جانبدار من است. او به بازدیدهای من دلچسپی دارد. در آن عمارتی که به شبه زندان شباهت داشت، حضور من تحرک ایجاد می‌کرد و آنها را از حالت انجماد رهایی می‌بخشید. همچنان کارمل می‌نشست و به مهمان به قیافه جدی نمی‌نگریست.

ـ رفیق ژورنالیست لطفا یکبار دیگر بگوئید، شما چی نیازی به این صحبت‌ها با من دارید؟

من به تکرار به او توضیح می‌دهم که کتابی در بارۀ تاریخ نوین افغانستان، حضور نظامی‌شوروی و دیگر چیز‌هایی که با آن مرتبط است، در دست نوشتن دارم. من با وجدان پاک در مورد صحبت‌هایم با افراد مختلف هم در کابل و هم ماسکو قصه می‌کنم. از روی صداقت می‌گویم که به جز رفیق کارمل کسی دیگری نیست که بتواند به زوایای تاریک مسأله افغانستان، که تحقیقاتم بدان نیازمند است، روشنی بیاندازد.

ـ من همیشه حقیقت را گفته ام و طور دیگر نمی‌توانم بکنم. زمانی که هشت سال عضو پارلمان بودم، حقیقت را می‌گفتم. و زمانی که منشی عمومی ‌حزب بودم. من طور دیگر نمی‌توانم. ولی به جواب سوال شما، آیا می‌دانید گفتن حقیقت چه معنا دارد؟
ـ می‌دانم...

او به علامه هشدار دستش را بلند می‌کند و می‌گوید، عجله نکنید:

ـ من همه چیز را می‌دانم. می‌دانم کی داوود را کشت و برای چی. کی تره کی را کشت و چرا. کی امین را کشت و چگونه. من می‌دانم کی در عقب استعفای من و تقرر نجیب الله قرار داشت. بلی، من خیلی چیزها را می‌دانم. و صرف به همین خاطر است که چیزی نمی‌گویم؛ زیرا هنوز وقت آن نرسیده است.

ـ به پندار من همین اکنون وقت آن است.

ـ در حال حاضر، افغانستان و اتحاد شوروی در وضعیت بد قرار دارند. و من نمی‌خواهم با حکایت‌هایم وضعیت را وخیم تر بسازم.

ـ من سعی می‌کنم ابتکار را بدست بگیرم ـ ولی رفیق کارمل سکوت شما، معنای مرهون بودن را می‌دهد، در حالی که دیگران با مصاحبه‌های شان از چپ و راست شما را نقد می‌کنند ...
او بدون تأخیر واکنش نشان می‌دهد:

ـ شما در باره نجیب الله می‌گویید؟ بلی من به همان اندازه مبارزه سیاسی کرده ام، که سن وی است! مگر این او بود که در بارۀ مصالحه ملی برای بار اول سخن به میان آورد؟ نخیر، من بودم! ١٧ بار سخنرانی من در کنگره ٢۶ حزب شما با کف زدن‌ها قطع گردید. ولی در همان سال مرا برکنار ساختند. کی در آن زمان آدم اساسی و مهم سفارت شوروی در کابل بود؟

ـ سفیر آن زمان تابیف بود.

ـ نخیر، سفیر نی. کی از جانب کا. گی.بی بود؟

ولی این گونه پذیرش، نادرست است. من به علامت سرزنش دست‌هایم را بلند می‌سازم:

ـ برای ما فهم این موضوع معنای گذر از خط قرمز را دارد.

او با کلکش مرا تهدید می‌کند: «شما همه چیز را می‌دانید، ولی تظاهر به بی خبری می‌کنید». و با آزردگی به عقب بر می‌گردد:

ـ خوب، نجیب را به وجدانش بگذاریم، و شوردنادزی؟ و مدیر مسؤول شما؟ کی و چرا ضرورت افتاد تا مرا برکنار نمایند؟ چرا مرا درینجا نگه می‌دارند. درینجا شرایط من غیر انسانیست: غذا می‌دهند و اجازه گردش، اما چرا آزادی نمی‌دهند؟ چرا نمی‌گذارند تا دو باره به افغانستان برگردم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟

بلی مثلی که امروز درین باب صحبت کردن ناممکن به نظر می‌رسد. می‌کوشم موضوع را انکشاف بدهم.
ـ حداقل دو دو دلیل وجود دارد که مانع برای برگشت شما به وطن می‌گردد.

ـ لطفا آنها را نام بگیرید.

ـ نجیب بدون آن هم به دشواری در افتاده است. پس از خروج عساکر ما، در تمام جبهات می‌جنگد. ولی برگشت شما به مشکل می‌تواند به امر وحدت صفوف حزب کمک نماید.

ـ کارمل به جوش می‌آید ـ ولی نجیب در رهبری حزب طرفدار ندارد، حداقل یکی از آنها را نام بگیرید. از کشتمند نفرت دارد. روابط وی با لایق بر اساس معامله استوار است.

ـ بالفرض، در عقب نجیب وزارت امنیت دولتی ایستاده است و این وزارت یک نیروی بزرگ است...
کارمل مغرورانه تبسم می‌کند:

ـ شما خیلی بد اطلاع دارید. افراد وفادار او خیلی اندک اند. او محبوبیت ندارد. راستی شما می‌دانید که او زمانی یکی از محافظین من بود؟ بلی، بلی در کنار من می‌رفت و تأکید می‌کرد: «من سینه ام را برای شما سپر می‌سازم». ولی حالا چی می‌گوید؟ ... اگر شما با من به افغانستان بروید خواهید دید ...

ـ اما من با شما به کابل نمی‌روم ـ اینرا می‌گویم و به چشمانش نگاه می‌کنم.

ـ من می‌خواهم زنده بمانم. شما و طرفداران تان را به محض خروج از در هواپیما خواهند کشت. و این دومین دلیل است که شما باید درینجا بمانید.

او بدقت به من می‌نگرد. نی، نی لازم نبود که با رهبر یک دولت، هرچند اسبق، چنین حرف زد. حالا شاید برنجد و مرا از خانه بیرون بکشد و هیچگونه عذرخواهی هم مفید حال من قرار نخواهد گرفت. افغانها خاطر رنجی را نمی‌بخشند. ولی چیزی در درون او در حال جوشش است.

ـ او با آرامی‌می‌گوید: من از مرگ بیم ندارم و حاضرم بخاطر وطنم جان دهم.

ـ چرا باید مرد؟ ممکن من در رابطه به خطر راه مبالغه را درپیش گرفته ام. اما من دقیقا تراژیدی شخصی تان را می‌دانم. مردم افغانستان باور دارند که شما بر سر تانک شوروی به کابل آمدید، بر تخت نشستید و در حمایت قوای شوروی قرار داشتید. شما رفیق کارمل در میهن تان فاقد شهرت هستید.

ـ این کذب است ـ چهرۀ تارک وی تاریکتر می‌شود.ـ بلی من دشمنان زیاد دارم، زیرا من در مبارزه ام بی امان بوده ام. اما در همه جا در کابل، قندهار، هرات، جلال آباد از حمایت مردم برخوردارم. آنها عقب من می‌رفتند. هم حزب و هم مردم.

چی باید گفت؟ نی، بهتر است امروز بس کنیم. در غیر آن معلوم نیست دیالوگ ما به کجا می‌کشد. لازم است تفریح کنیم.

من با احتیاط بحث را به موضوعات دیگر می‌برم و ضمن تمجید به آدرس وی آرزو می‌کنم که ملاقات‌های ما ادامه یابد. ما صمیمانه خداحافظی می‌کنیم، جای خوشبختی ست که هیچ دعوایی صورت نگرفت.

پایانی قسمت اول

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago



مصاحبهٔ ببرک کارمل با ولادیمیر سنگیرِیف (خبرنگار پراودا)

(قسمت دوم)


ترجمه از فیاض نجیمی ‌بهرمان

پنج ماه از آخرین ملاقات ما گذشت. چند روز پیش به کاوه پسر کارمل تیلفون نموده و به او گفتم: می‌خواهم به عیادت پدر بیایم. کاوه با شعف زیاد گفت: «البته، تشریف بیاورید. او خوشحال می‌شود». قرار وعده ما روز شنبه تعیین شد.

کارمل جاکت بافتگی سرمه ای و پتلون تیره رنگ کهنه و مستعمل به تن داشت. وضعش خوب نبود: پژمردگی و تیرگی در رخسارش هویدا بود و کمتر تبسم می‌کرد.

من کاملا معتقد بودم که کلیه صحبت‌های ما در خانۀ «اداره» (اداره کا.گی.بی) روی نوار ثبت خواهد شد؛ البته صاحب خانه هم آن را حدس می‌زد.

ـ این دیگر چگونه صداقت است؟

بنابراین، فورا پیشنهاد نمودم که نه در درون خانه، بلکه در بیرون از آن، در چمنزار کوچک کنار جنگل و در زیر آفتاب با هم صحبت کنیم. کارمل با اشتیاق زیاد پیشنهاد مرا پذیرفت. پسرک محافظ با چهره عبوس و ناراضی در آستانۀ دَرِ عمارت فرعی خویش وایستاد و پس از چشم به همزدن ناپدید گردید. واضحا رفت تا به آمرش تیلفون نماید. راستی به زودی در آنطرف قلعه، در کنار در دخولی، موتر «ولگا» سیاه رنگ پارک نمود و تا زمانی که ما صحبت می‌کردیم، در همانجا باقی ماند. شاید از آنجا به صحبت‌های ما گوش می‌کردند؟

بر روی میزک مدور، سرمیزی انداخته شد و چای و کافی آوردند. کارمل قبل از همه سگرت همیشگی «کنت» اش را برداشت و فراموش نکرد تا به من هم تعارف نماید. من بخاطرش آوردم زمانیکه ۹ سال قبل برای بار نخست به همراهی گروه بزرگ از مشاورین به نزد وی در قصر [منظور نویسنده ارگ است.م.] رفتم، یکی از چکیست‌های کهنه کار رهنمای ما به همه هشدار داد که در مقابل منشی عمومی‌سگرت نکشیم. کارمل در آنزمان کوشیده بود تا سگرت کشی را رها نماید.

ـ بلی، واقعا سه چار بار کوشیدم تا سگرت کشیدن را رها نمایم ولی هیچ چیزی دستگیرم نشد.

«برای مقدمه» من صحبت را در بارۀ مستأجرین پیشین این تعمیر کا.گی.بی آغاز می‌کنم:

ـ می‌گویند، قبلا درینجا خانم «دولورس ایبارروری» [Dolores Ibárruri Gómez ـ یکی از رهبران حزب کمونیست اسپانیا، که در جنگ داخلی فعالانه اشتراک نمود و بعدها به حیث یک ستالینیست شهرت داشت. ـ م] زندگی می‌کرد؟

ـ تا پیش از من درین خانه رهبر حزب کمونیست یمن زندگی می‌کرد. از اینجا دوباره به میهن برگشت و به زودی وی را کشتند.

با شوخی می‌گویم:

ـ ببینین، ضرور نیست برای برگشت تان عجله داشته باشید.

ولی او نه تبسم می‌کند و نه صدایش آهنگ شوخی می‌گیرد:

ـ شروع کنیم رفیق ژورنالیست؟

صحبت ما بدون آمادگی، خصوصیت کاری و سخت دارد.

ـ شما از موقعیت امروز، انقلاب اپریل ١۹٧۸ را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ببرک کارمل بدون اندکترین تأخیر می‌گوید:

ـ انقلاب اپریل [١۹٧۸] یک جنایت عظیم در برابر مردم افغانستان بود.

ـ اوهو! ولی شما خود یکی از اشتراک کنندگان فعال و حتا یکی از پیشوایان این انقلاب بودید. پس شما خودتان نیز یک جنایتکار هستید؟

او دستش را به علامت احتجاج بلند می‌کند.

ـ نخیر! من مخالف بودم. انقلاب خلاف ارادۀ من و ارادۀ حزب به وقوع پیوست.

من واقعا [ازین گفته] متعجب می‌شوم.

ـ چگونه؟ مگر کمیته مرکزی حزب تصمیم به سقوط داوود نگرفت؟

او می‌گوید:

ـ نخیر، اینگونه نبود.

ـ اجازه بدهید! بر حسب آنچی که من از بعضی از رفقای افغان شنیده ام، گویا در رهبری حزب توافقی وجود داشته دال بر اینکه: اگر ح.د.خ.ا را خطر قلع وقمع تهدید نماید، باید بلادرنگ علیه رژیم اقدام صورت گیرد. در آخر اپریل تمام رهبران شما زندانی شدند و خطر واقعی درهم شکستاندن حزب به وجود آمد. بدین لحاظ آنچی که به وقوع می‌پیوست، واقع شد. تمام محققین ما و غربی‌ها درین زمینه متفق الرأی اند.

ـ نظر رسمی‌چنین است. ولی یکی مسأله دادن مصاحبه برای ژورنالیستان و تاریخدانان است و دیگر مسألۀ برداشتن پرده از روی حقایق واقعی. ما و شما اکنون به مثل دو دوست با هم حرف می‌زنیم و کدام مصاحبه ای انجام نمی‌دهیم. همینطور نیست؟

من که آمادۀ شنیدن چنین حرفی بودم، با سر تصدیق کردم.

ـ حال من بعضی چیز‌ها را برای شما حکایت می‌کنم. پلان انقلاب وجود نداشت. کمیته مرکزی برنامه سقوط داوود را به تصویب نرسانده بود. تمام اعضای کمیته مرکزی بازداشت شده بودند.

ـ از جمله امین؟

ـ کاملا هم چنین نبود. امین ١۸ ساعت بعدتر زندانی شد و به ما پیوست. جالب اینست که او درین مدت کجا بوده است؟

ـ پس کجا بود؟

کارمل تبسم نهانی می‌کند:

ـ امین خون می‌خواست. و بسیاری از خلقی‌ها با وی هم نظر بودند. و نه تنها آنها.

کارمل انگشت اشاره اش را در یک وقفه طولانی بالا نگه می‌دارد.

ـ یک نیروی نهایت بزرگ دیگر هم بود که حزب را به سوی کودتا رهنمون شد، دقیقا همان نیروی که زمانی افغان‌ها را به سوی سقوط شاه سوق داد.

من از خویش تصویر یک آدم کاملا ابله را به نمایش می‌گذارم:

ـ این نیرو کدام بود؟

ولی کارمل می‌داند در کجا مکث کند:

ـ دریغا، اگر من نام آنرا بگیرم، هم شما و هم من سر‌هایمان را از دست خواهیم داد.

او این کلمات را با آواز پست و زیر لب ادا می‌کند. من باور دارم که وی واقعا از چیزی هراس دارد.

ـ بسیار خوب. فرض کنیم نقش سرنوشت ساز متعلق به این «نیروی سوم» نهانی است. شاید چنین هم باشد ... ولی چرا شاه را سقوط دادند؟ بالاخره در زمان شاه مناسبات میان افغانستان و اتحادشوروی به شکل عالی آن انکشاف می‌یافت.

(حالا تمام پرها بازاند، قاعده بازی انتخاب گردیده، به پیش!)

ـ بلی،چنین بود. ولی در زمان داوود به حیث نخست وزیر، مناسبات ما بسا بهتر تر بود. آن ده ساله را در تاریخ مناسبات مشترک دو کشور به حیث «دهه طلایی» نامیدند. بعدتر، در دهۀ اخیر [سلطنت] در کابل پنج نخست وزیر یکی بعد دیگر تعویض شدند. هر یک از ابرقدرت‌ها افغانستان را به سوی خود کش می‌نمود. امریکایی‌ها در آخر دهه ١۹۶٠ بالای میوندوال، که رییس کابینه بود، حساب می‌کردند. او [در زمان جمهوری محمد داوود.م] به ظن داشتن ارتباط با «سی.آی. ای» دستگیر و بعدا به گونه یی مرموز در زندان کشته شد.

بنابرین هیچ جای تعجب نیست که «نیروی سوم» می‌خواست بر مسند کابل شخص مناسب خویش را ببیند.

ـ بسیار خوب، اما چرا داوود سقوط داده شد؟ تلقی چنین بود، که وی پس از راندن شاه و گرفتن زمام امور مملکت، سیاست خارجی متوازن را در پیش گرفت ـ گوگرد روسی، سگرت امریکایی.

ـ در واقعیت امر، وی در آغاز، مشی شوروی گرا داشت. ولی بعدها به دیگر کشور‌ها نیز علاقمندی نشان داد. ضمن سفرهای رسمی‌به عربستان سعودی، کویت، ایران، همچنان آمادۀ سفر به امریکا شد. تصور می‌شود او به این تصمیم رسید که شاید یاری‌های غرب مؤثر تر از شوروی باشد. غرب میلیاردها دالر وعده نمود، در حالی که کمک‌های اتحادشوروی سالانه کمتر از ۵٠٠ میلیون دالر می‌گردید.

ـ یعنی شما تائید می‌کنید، که انقلاب برای شما کاملا غیر مترقبه بود؟ اگر راستش را بگویم، برای من مشکل است اینرا بپذیرم. اما به هر حال بعدا چی شد؟ قیام کنندگان، به تاریخ ٢٧ اپریل (٧ ثور.م) ، شما را با سائر رهبران حزب از زندان رها ساختند و ...

ـ ... همۀ ما را، حوالی ساعت ٢ یا سه بعد از چاشت توسط دو زرهپوش به تعمیری که در آن رادیو و تلویزیون قرار داشت، بردند. نبرد با شدت در کابل در جریان بود و وضعیت به سود ما چرخ می‌خورد. داوود به همراه با خانواده و اعضای کابینه اش در قصر (ارگ) در محاصره قرارداشتند. روشن بود، که او محکوم به شکست گردیده است؛ زیرا در میان گارد محافظ وی نیز طرفداران ما موجود بودند. افسران قیام کننده در شرایط دشوار با شجاعت عمل می‌نمودند. در آن ساعات اختلاف میان «خلق» و «پرچم» به بوته فراموشی سپرده شده بود. همه شانه به شانۀ هم عمل می‌کردند، هرچند «نیروی سوم» نمی‌خواست چنین شود.

ـ و رهبری حزب همچنان متحدانه عمل می‌کرد؟

ـ نخیر، من نمی‌توانم بگویم که چنین بود. «پرچم» علیه قیام مسلحانه بود. آنها ثابت می‌ساختند که هنوز وضعیت انقلابی فرا نرسیده است. ما به خلقی‌ها القأ می‌کردیم، حالا که خونریزی صورت گرفته، نباید به جنگ و برادر کشی دست زنند. باید به داوود و نزدیکانش امان داده شود. من پیشنهاد نمودم تا از طریق تیلفون و یا بلند گو‌ها با قصر در تماس شده و محاصره شدگان را به تسلیمی‌فرا خوانند. ولی تره کی، امین و طرفدارانش پافشاری داشتند تا همۀ آنها را نابود سازند. و چنین هم کردند: هم داوود، هم خانم، فرزندان، نواسه‌ها و عدۀ از اعضای کابینۀ وی را به قتل رساندند.

ـ شما تصور نمی‌کنید، قتل و کشتاری که در ٢٧ اپریل [١۹٧۸] به امر امین برپا شده بود، شبیه آن در ٢٧ دسامبر سال بعد دوباره به وقوع پیوست که در آن امین و نزدیکانش کشته شدند؟

ـ ولی ... آنزمان صرف امین و برادرش را کشتند ...

ـ نه تنها آندو را. یکتعداد از چهره‌های برجسته نظامی‌و ملکی را نیز به پای اعدام فرستادند؛ دختر منشی عمومی‌را زخمی‌ساختند و ده‌ها تن از طرفدار امین را برای سالیان متمادی به بند کشیدند.

ـ راستی شما می‌دانید، کی امین را کشت؟

او واضحا می‌کوشد طفره رفته و حرف را به دیگر سو بکشد.

ـ من از آدم‌ها مختلف شنیده ام، که گلابزوی این کار را انجام داده است. برای این منظور، افراد ما او را در هنگام حمله به قصر [تپه تاج بیک. ـ م] با خود گرفته بودند.

کارمل، با رضایت خاطر، تائید می‌کند و می‌گوید:

ـ درست است. خلقیها ـ گلابزوی و سروری ـ در آن اشتراک داشتند. اما می‌دانید کی فرمانده ستاد مرکزی یا لوی درستیز را از پا درآورد؟

ـ وکیل ـ وزیر خارجه کنونی.

اما بیائید به صحبت قبلی مان برگردیم. آنزمان ... اختلافات درون حزبی ما در هرساعت بالاتر می‌گرفت. جلسۀ کمیته مرکزی در بارۀ مسألۀ قدرت جریان داشت. امین پیشنهاد لست ۵٠ نفری شورای نظامی‌انقلابی را پیشنهاد کرد، که در آن صرف سه نفر پرچمی‌گنجانیده شده بود. در رابطه به حکومت اصلا حرفی در میان نبود.آنها می‌خواستند تا در کشور رژیم نظامی‌تروریستی را برپا سازند. من با قاطعیت علیه آن برخاستم و در نهایت نقطه نظر ما اکثریت کسب نمود. تره کی در مقام فرد اول حکومت، شورای انقلابی و حزب قرار گرفت. و من در هر سه مقام به حیث معاون وی تعیین شدم.

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago


ببرک کارمل با حرارت صحبت یکنواخت اش را به پایان رساند و دوباره به سگرت کشیدن آغاز نمود. من از وی خواهش کردم تا کمی‌به عقب برگردد.

ـ خوب، من آماده ام باور نمایم که انقلاب خلاف میل و ارادۀ شما به وقوع پیوست. ولی نتیجه کودتا عبارت از پیروزی کامل حزب بود. شما در آنزمان چی احساسی داشتید: خوشی،ناراحتی یا نگرانی؟

ـ هیچگونه خوشی وجود نداشت. صرف احساس تلخ بدبختی‌های قریب الوقوع موجود بود.

این را می‌گوید و به من با دقت می‌نگرد: آیا من باور می‌کنم یا خیر؟ بعد اضافه می‌کند:

ـ من درک کردم که در صورت تصاحب قدرت با زور، توده‌ها از ما حمایت نخواهند کرد و ما قدرت را نگهداشته نمی‌توانیم. «پرچم» از برخورد احترام کارانه با اسلام و عنعنات مردم حمایت می‌کرد. ما قبل از همه علیه ارتجاع راست مبارزه می‌کردیم. بسیاری از هموطنان شما، که آنزمان در کابل کار می‌کردند، بالای «خلقیها» حساب می‌نمودند. رفقای شوروی، جناح خلق را مارکسیست تر می‌پنداشتند.

خلقیها بوتل اول ودکا را خودشان می‌نوشیدند، اما بوتل دوم را رفقای شما با خوشخدمتی به آنها می‌دادند و می‌گفتند:

«آفرین!»

«چنین نگهدارید!»

«با بی امانی دشمنان را ریشه کن سازید!»

«رفقا، با اطمینان به راه تان بروید!»

اما حقیقت خیلی تلخ است...

او کتابچه یادداشت را که در مقابلش قرار داشت، بدست گرفت، عینک‌هایش را به چشم گذاشت و از بالای شیشه‌ها به من نگریسته گفت:

ـ پیش از آمدن تان بعضی چیز‌ها را یادداشت نموده ام.

ولی من نمی‌دانم چرا بلافاصله فکر کردم، این یادداشت‌ها را کدام کس دیگر به وی دیکته کرده است. مگر نکند«نیروی» «سوم» این کار را کرده باشد؟

ـ بفرمائید رفیق کارمل، من به شما با دقت گوش فرا می‌دهم.

گو اینکه او در برابر منبر خطابه و یا هم در مقابل دادگاه ایستاده باشد، با هیجان و جوش و خروش غیر منتظره با جهر بانگ برآورد:

ـ من پیوسته علیه چپ و راست بودم. ژورنالیستان غرب می‌نوشتند، گویا من جاسوس «کا.گی.بی» بوده ام. این چیزی جز جفنگ و یاوه سرایی نیست. زمانی که هشت سال عضو پارلمان بودم، هم در دوران شاهی و هم محمد داوود، پیوسته و به شکل آشکار به سود دوستی با اتحاد شوروی صحبت می‌کردم. کدام اجنت «کا.گی.بی» با این بی پروایی عمل می‌کند؟

بعدا با تأنی و تا دیر به یادداشت نگریسته، با خروش می‌گوید:

در بارۀ «کا.گی.بی» زمانی که به قدرت رسید، آگاه شد و هم اینکه نمی‌دانست اندروپف و کریچکوف چی مقام‌هایی داشتند.

آری، کلمات این اعلامیه تافته جدا بافته و واضحا بیگانه بودند، که برای وی نگاشته شده بودند.

ـ لطف نمائید، بگوئید، تا پیش از کودتای اپریل، ماهیت مناسبات «ح. ک. ا.ش.» و «ح.دخ.ا » چگونه بود؟ آیا ماسکو از شما حمایت مالی می‌کرد؟ آیا از جانب ماسکو برای شما امر و نهی می‌آمد؟

ـ ماسکو به زودی به ما توجه نشان نداد؛ زیرا ما حزب کمونیست نبودیم. البته ما در دعوت‌های سفارت شما با رفقای شوروی ملاقات می‌کردیم.

ـ تنها در دعوت‌ها؟

کارمل آهسته می‌شود، آشکارا حافظه اش را به سنجه می‌گیرد: بگوید یا نگوید؟ بالاخره تون صدایش را پائین می‌آورد و جسارت می‌کند:

ـ اگر صاف و پوست کنده گفته شود، شما تا عمق در درون این حزب حضور داشتید. اگر دربارۀ آن حکایت گردد، تحیر و تعجب بزرگ فرا خواهد رسید. خیلی بزرگ! نفی و یا تکذیب خیلی سهل است ولی دشوارتر همانا رفتن عقب ندای وجدان می‌باشد.

او از روی میز قوطی سگرتش را برمی‌دارد، ولی خالی است. کارمل با انزجار آنرا به کنار پرتاب می‌کند. کاوه از خانه قوطی جدید می‌آورد. او سگرتش را آتش می‌کند. انگشتانش کمی‌می‌لرزند. ناخونهایش از تأثیر نکوتین زرد رنگ شده اند.

ـ این وظیفۀ ماست که علی رغم دشواری در چشمان کسی حقیقت را بجوئیم . هچ چیزی برای انسان وحشتناکتر از محکمۀ وجدان نیست.

چهره اش نشانه‌های را بازتاب می‌دهد. تصور می‌شود در باره گسست خویش متأسف است. نی، هنوز وقت آن فرا نرسیده تا همۀ حقایق گفته شود.

او موضوع جنجالی را تغییر می‌دهد و می‌گوید:

ـ ممکن است چیزی را فراموش کرده باشم. بیائید درین باره دفعه دیگر صحبت کنیم.

او می‌داند که موتر سیاه رنگ در ٢٠ قدمی‌دروازه قلعه ایستاده است. او پسرانی را که در خانۀ فرعی هستند، و هم کریچکوف را که از مدتها با وی آشنا است، به یاد می‌آورد.

کارمل کاملا آهنگ صدایش را تغییر می‌دهد و می‌گوید:

ـ اگر می‌خواهید با من مصاحبه انجام بدهید، ما نباید در بارۀ چیز‌های با جزئیات که در گذشته انجام شده، صحبت نمائیم، بلکه باید در باره آیندۀ افغانستان حرف بزنیم.

ولی هر آینده از گذشته برمی‌خیزد. وظیفه ما و شما زدودن لکه از دامن گذشته مشترک مان است. مگر چنین نیست؟

ـ من در بارۀ چیز‌هایی صحبت می‌کنم که به ضرر احزاب و مناسبات متقابل میان کشور‌های ما نباشد.

***

ببرک کارمل از دسامبر ١۹٧۹ تا ماه می‌١۹۸۶ مقام‌های منشی عمومی‌و رییس شورای انقلابی را به عهده داشت. او به ندرت محوطۀ قصر (ارگ) تاریک و دلگیر را که در مرکز کابل موقعیت داشت، ترک می‌نمود. قصر (ارگ) را از جانب بیرون، گارد افغانی محافظت می‌کرد. احاطۀ داخل آن توسط دیسانت شوروی کنترول می‌شد و در درون عمارات افسران اداره ۹ «کا.گی.بی» اتحاد شوروی مسؤول حفظ امنیت بود. مشاورین ما به کارمل مشوره می‌دادند که وی به بیرون از دیوار‌های قدیمی‌نرود. اما واقعیت این بود، که جایی برای رفتن نداشت: تمام آن سالها، چارطرف را شعله‌های آتش، انفجار و دود جنگ فرا گرفته بود. سالها گذشت، مشاورین آمدند و رفتند، اما هلیکوپیترهای جنگی ما شب و روز بر فراز قصر چرخ می‌زدند و شبانگاهان سپهر قیرگون را با نور پرتو افشان‌ها روشن نگه می‌داشتند.

پر واضح بود که او رهبر واقعی افغانستان نبود. همه امور توسط مشاورین رهبری می‌شد. کارمل به شدت توسط مشاورین درحلقه بود: مشاور حزبی، مشاور شورای انقلابی، مشاور شورای وزیران، حتا «عموخوانده»های «کا.گی.بی» که شباروزی در کنارش قرار داشتند و توسط اداره ۹ «تقویت» می‌شدند. یکتعداد می‌آمدند، دیگران برگشت می‌نمودند. تمام آنها به خصوص موقع صرف غذا سوگند به عشق و دوستی جاویدان یاد می‌کردند. آدم‌های سالوس و ریاکار ... یکی از مشاورین نزدیک کارمل از آنجمله بود. شخص مذکور را، علی رغم وظیفۀ عالی دولتی، از کابل به میهن دستبند زده بردند زیرا پایش در یک قضیه جنایی دخیل بود.

کارمل از حلقۀ نزدیکان خویش صرف به یکنفر اعتماد داشت. آن شخص یکی از «عموخوانده»های سازمان (کا.گی.بی) به نام دگروال «اوسادچی» بود. اوسادچی از نخستین روزها در کنار کارمل قرار داشت، با فامیلش عادت کرد و منشی عمومی‌بدون او نمی‌توانست گامی‌بردارد. دگروال از قماش سرباز نما‌ها (نظامیان خشک مغز) نبود؛ بلکه با زبان محلی بلدیت داشت؛ عنعنات محل را می‌آموخت و به تاریخ و فرهنگ افغانستان دلچسپی داشت.

ولی در آغاز سال ١۹۸۶ واقعۀ عجیب و وحشتناک با او اتفاق افتاد: دگروال که هیچگاه از بابت صحتش شکایت نداشت، در آستانه دَرِ خانه اش جان داد. قلب او از حرکت باز ایستاد.

کارمل به نتیجه رسمی‌در بارۀ مرگ دگروال باور نداشت. چیزی غیر معمولی باید اتفاق افتاده بوده باشد... او با از دست دادن نزدیکترین فرد در حلقۀ خویش، برای بار نخست احساس ترس و وحشت کرد. یک ترس واقعی. اطلاعات من درباره آن شخص از لابلای حکایات اقاربش حاصل گردید، ورنه کارمل صحبت و بحث در موضوع و گرفتن نام خانوادگی دگروال را برای من قدغن کرده بود.

به زودی روشن گردید که ترس وی بی دلیل نبوده است. برای ماه مارچ همانسال فیصله شده بود تا جرگه بزرگ قبایل دایر گردد. کارمل آماده می‌شد تا در آن جرگه صحبت برنامه ای و مفصل نماید. ولی در آستانه برگزاری محفل، سفیر شوروی به نزد وی آمد و گفت:

ـ «شما را به ماسکو دعوت نموده اند. رهبری ما می‌خواهد با شما در بارۀ مسایل مهم صحبت نماید.»

[کارمل می‌پرسد:]

ـ «می‌توانم من بعد از جرگه به اتحاد شوروی بروم؟»

ـ «رفیق عزیز، شما به همه چیز رسیده می‌توانید. فقط دو روز مهمان ما خواهید بود و بعد دوباره بر می‌گردید.»

در فرودگاه ماسکو به وی اجازه ندادند تا لب به حرف زدن بشوراند: «رفیق کارمل، وضع صحی شما خیلی بد است. ما نمی‌توانیم صحت شما را به بازی بگیریم. باید به سرعت معاینات صحی شما انجام پذیرد». ٢٠ روز او را در شفاخانه بستری نمودند. در آنجا کدام جرگه... برعکس نجیب در جرگه [اقوام.ـ م] سخنرانی مبسوط نمود.

غم و افسردگی در درون او بالا گرفت. در «کریملیوفک» [درمانگاه کمیته مرکزی ح.ک.ش.سابق. ـ م] واقع در میچورینسک، یکی از پزشکان ـ که فراموش شده بود تا به وی دساتیر معین را ابلاغ نمایند ـ با خوشدلی به مهمان افغانی از صحتمندی کاملش اطمینان داده و گفت که تعجب می‌کند که چرا وی را در آنجا نگه می‌دارند. بعد از آن روز کارمل تمام دارو‌های مجوزه را به کمود تشناب می‌انداخت. نی، حتما زیر کاسه نیم کاسه است.

همه چیز وقتی روشن گردید، زمانی که منشی عمومی‌حزب کمونیست شوروی بالاخره وی را در بارگاه خویش پذیرفت.

گرباچف با چهرۀ متبسم همیشگی اش، یک درس نامۀ مکمل را برای کارمل در مورد دگر شدن جهان و دگردیسی در حال وقوع در اتحادشوروی و افغانستان خواند و گفت: «هرکدام ما توانایی آنرا نداریم که به مطالبات زمان و دگرگونی‌های جهان پاسخ بایسته بدهیم». البته خدمات رفیق کارمل بزرگ اند و سهم و مایه گذاری وی در امر انقلاب و تحکیم دوستی افغان ـ شوروی بی بدیل. ولی عاقلانه خواهد بود هرگاه مقام منشی عمومی‌به یکی از رفقای جوان واگذار گردد. کار کردن برای ببرک کارمل خیلی دشوار است، باید به صحت خویش بیاندیشد. ما در آینده به او نیاز داریم.

کارمل در حضور گرباچف از کشیدن سگرت خود داری می‌کرد، زیرا در اتاق کار گرباچف کشیدن سگرت منع بود. ولی اینبار موقع که میخائیل سرگیویچ صحبت یکنواخت خود را ختم کرد، مرد افغان که چهره دود کرده داشت، عمل جانب شوروی را «تروریزم دولتی» نامید و از روی ناراحتی از ترجمان خواهش نمود تا برایش خاکستردانی بیاورد. رهبر شوروی نیز عصبانی گردید. قبلا به وی توصیه کرده بودند که کارمل را دست کم نگیرد ... طبق معمول گرباچف عادت نداشت که کسی در برابر نظر وی ایستادگی نموده و مخالفت نماید. مخالفت در دستگاه حزب غیر قابل پذیرش بود.

در فردای آن روز با کارمل رییس اداره اول «کا.گی.بی» کریچکوف ملاقات نمود:

ـ «شما رفیق عزیز نگران نباشید، همه چیز درست می‌شود».

ولی درست شدن، دیگر ناممکن بود. کارمل فهمید، که یک توطئه در راه است. حالا مرا برکنار می‌کنند، بعدا طرفداران مرا راهی زندان می‌سازند و یا تیر باران می‌کنند. قبلا چنین شده بود. یک سناریوی معروف [هدف ژورنالیست ممکن دوره تره کی و امین بوده باشد. ـ م]. کارمل تصمیم گرفت تا وقت کمایی کند. تقاضا کرد تا به او اجازه بدهند به کابل برگشته «با طرفدارانش مشوره نموده و بعدا تصمیم نهایی اش را اعلان نماید». ماسکو بعد از سبک و سنگین کردن خواست وی، اجازه برگشت را داد. اما بلافاصله در عقب هواپیمای وی، هواپیمای دیگری از «کمیته» [یعنی کمیته امنیت دولتی یا کا.گی.بی. ـ م] به سوی کابل به پرواز درآمد. سرنشینان هواپیما عبارت از کریچکوف و جانشین آیندۀ او در مقام رییس استخبارات شبارشین بودند. ـ[ به زودی خاطرات شبارشین در مورد افغانستان به نشر خواهد رسید. ـ م]

هواپیما‌ها با وقفۀ یک شبانه روزی یکی پی دیگری به پایتخت افغانستان فرود آمدند.

صبح روز دوم ماه می‌مهمانان ماسکو به قصر [ارگ] آمدند. بعدتر بر اساس حکایت‌های جنرال شبارشین و اقارب کارمل کوشیدم تا داستان را دوباره سازی نمایم.

کریچکوف ٢٠ ساعت (!) کوشید رهبر افغانستان را متقاعد سازد تا داوطلبانه مقام منشی عمومی‌را کنار بگذارد. در جریان صحبت‌ها همه چیز گفته شد: به طریقۀ شیادانه («شما دوست بزرگ و واقعی ما، یک انترناسیونالیست صدیق و وطنپرستی هستید، که پیوسته منافع عمومی‌را بر منافع شخصی تان رجحان داده اید.»)، به شیوۀ اکراه و تهدید پنهانی («در رهبری افغانستان وحدت وجود ندارد، نباید کار به خرابی بکشد؛ بهتر است از صلاحیت‌های تان داوطلبانه دست بکشید.») دادن وعده زندگی راحت («مقام رییس شورای انقلابی برای تان محفوظ می‌ماند، شما همیشه مقام والا و حرمت تان را حفظ خواهید کرد»)...

کارمل دیگر به کنه همه چیز به خوبی پی برده بود. او می‌دانست که قربانی تغییر سیاست جهانی شوروی شده است. کریچکوف و مامورینش، مخفیانه، جانشین او آماده ساخته بودند، که عبارت از نجیب رییس امنیت دولتی افغانستان بود. ولی کارمل قصد نداشت بدون مقاومت عقب نشینی کند. زمان آن فرا رسیده بود که همه حقایق را، که در طی این سالها در درونش به جوش آمده بود، به شوروی‌ها بگوید.

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago


او به سوی مهمان عالی مقام می‌نگرد و می‌گوید:

ـ«این یک توطئه است. استعفای من باعث ایجاد نفرت و انزجار در داخل حزب می‌گردد».

او می‌گوید که نمی‌خواهد دست نشانده ماسکو باشد و با استعفایش هزاران نفر راهی زندان خواهند شد. در ادامه اظهار می‌دارد که: برایش واضح نشد به کدام اساس اتحاد شوروی در امور داخلی یک دولت مستقل مداخله بی شرمانه می‌نماید. همه چیز بیهوده می‌شود. کریچکوف با قاطعیت در موضع خودش باقی می‌ماند و می‌گوید:

ـ «منشأ ابتکار استعفا در کابل است و ماسکو صرف رفقای افغان را یاری می‌رساند. کارمل نباید وضع پیچیده را پیچیده تر نماید. او وظیفه دارد جان خویش را بخاطر انقلاب افغانستان نگهدارد».

کارمل پاسخ می‌دهد:

ـ «انقلاب افغانستان را آرام بگذارید! شما می‌گوئید چون در افغانستان عساکر شوروی کشته می‌شوند، لذا این موضوع به شما این حق را می‌دهد تا شرایط تان را بالای من تحمیل نمائید. از کشور ما خارج شوید و عساکر تان را با خود ببرید! ما خودما از انقلاب مان دفاع می‌کنیم.»

این صحبت پر تشنج در آخر روز به آن منتهی می‌گردد، که صاحب قصر در حضور جنرال‌های شوروی، استعفا نامه اش را برای پلینوم در حال تشکیل کمیته مرکزی ح.دخ.ا به امضا می‌رساند. [بعضی اسناد نشان می‌دهند، که بعد از صحبت کریچکوف، شب هنگام سه وزیر قوای مسلح محمد رفیع وزیر دفاع، گلابزوی وزیر داخله و یعقوبی وزیر امنیت دولت به نزد کارمل می‌روند و به وی اولتیماتوم می‌دهند ـ یا استعفا، یا کودتا ـ همچنان بر اساس نظر بعضی از نویسندگان روسی، برای اولین بار تمام اردوی ۴٠ در افغانستان به طور مکمل در حالت احضارات درجه یک محاربوی درآمده بودند. ـ م] به تاریخ ١۴ می‌پلینوم استعفای وی را می‌پذیرد. نجیب منشی عمومی‌حزب تعیین می‌گردد. در کابل آرامی‌حکمفرما بود، نه حزب، نه مردم و نه قوای مسلح هیچگونه واکنش نارضایتی نشان ندادند.

کارمل و فامیلش را به خانۀ دیگری که در همجواری قصر قرار دارد، منتقل ساختند. بعدا آن خانه به نمایندگی ملل متحد در کابل تعلق گرفت. در همان خانه، پس از افتادن کابل به دست مجاهدین، نجیب الله متواری شد. و در همان جا طالب‌ها وی را دستگیر نموده و پس از شکنجه‌های وحشیانه به قتلش رساندند و سپس جسدش را در یکی از میدان‌ها آویزان کردند.

پروردگار من، چقدر در داستانهای من هخوانی‌های فلاکت بار از روی قضا و قدر موجود اند. تمام این همه تناوب توطئه‌ها، قتل‌ها، خیانت ‌های طراحی شده را نفس شیطان [منظور کا.گی.بی] پایه ریزی می‌کرد.

دقیقا پس از یک سال، در ماه می‌١۹۸٧، در رده‌های بالایی تصمیم گرفته می‌شود تا رفیق کارمل را به ماسکو جهت «معالجه» دعوت نمایند. او می‌داند، کدام معالجه او را انتظار دارد، ولی مخالفت مجاز نیست، زیرا همه چیز بدتر می‌شود. کریچکوف شخصا توسط هواپیمای مخصوص عقب وی پرواز می‌کند.

ـ «شما نیاز به استراحت و معالجه دارید. هرگاه شما رد نمائید، دشمنان شاید شما را بکشند».

رهبر سرنگون شده به وی پاسخ می‌دهد:

ـ « نخیر، اکنون تنها دوستان می‌توانند مرا به قتل برسانند».

در ماسکو برای وی یک آپارتمان در سرک میوسی تخصیص دادند، ولی توصیه نمودند تا در خانه یلاقی سریبریانی بور زندگی نماید. او ۴ سال بعدی را عملا در خانه اش زندانی بود.

br />
ـ رفیق کارمل، لطفا بگوئید راه برگشت تان از چکسلواکیا به افغانستان در دسامبر ١۹٧۹ چگونه بود؟

او به فکر فرو می‌رود.

ـ حقیقتا خیلی تلخ. [در آینده کوشش می‌شود محتوای نامۀ ببرک کارمل به رهبری شوروی در اکتبر ١۹٧۹ به نشر برسد. ـ م]

او دوباره تا دیر مدت سکوت می‌کند. من انتظار می‌کشم. باید با تحمل انتظار کشید و خاموش ماند.

بار دیگر تکرار می‌کند:

ـ بلی حقیقتا خیلی ، تا سال ١۹٧۹ من همیشه در تمام مقام‌ها فرد شماره دو بودم: اول درحزب؛ بعد در حزب، دولت و حکومت. بعدا تره کی را همکاران وی به قتل می‌رسانند. امین به امر مشترک ما خیانت می‌کند. به نظر شما، حزب باید به کی مراجعه می‌کرد؟ از کی تقاضا می‌کرد؟ از هر راهی که من آمده باشم، در هر حالت این یک ارادۀ حزب من بود.

ـ ولی به هر حال، از نقطه نظر تکنیکی برگشت شما چگونه تحقق یافت؟

ـ البته که ما به کابل از راه پاکستان آمده نمی‌توانستیم. ما از طریق ماسکو پرواز نمودیم. اینکه ما چگونه پرواز نمودیم و به وسیلۀ چی ـ این‌ها جزئیات اند و من نمی‌خواهم دربارۀ آن چیزی بگویم.

ـ یک سوال دیگر، که من نمی‌توانم مطرح نکنم، هرچند شاید برای شما چنین تداعی شود که بی نزاکتی است. به تاریخ ٢۸ دسامبر، یعنی بعد از کشته شدن امین، شما را در رادیو منشی عمومی‌نامیدند. ولی نه کنگره دایر گردید و نه پلینوم...

ـ ولی قیام مسلحانه به وقوع پیوست. در آستانه و در جریان نبردها، ملاقات‌هایی با رفقا صورت گرفت، که همه اساس رهبری حزب را تشکیل می‌دادند و در زمان امین در اختفا قرار داشتند. در جریان این ملاقات‌ها فیصله گردید که من در رأس حزب قرار بگیرم. در آغاز من نمی‌خواستم چنین مسؤولیت را به عهده بگیرم. به خصوص از موقعی که من در مورد تجاوز گسترده نظامی‌شوروی به افغانستان آگاه شدم، من مخالف به عهده گرفتن رهبری حزب بودم. ولی از هر جهت بر من قبولاندند از جمله خلقی‌هایی که اشتراک داشتند.

ـ اما شما چی وقت در مورد این پلانها آگاهی یافتید؟

ـ در آستانه آغاز تجاوز. بعد از سه ـ چهار ماه پس از احراز مقامات عالی دولتی برای من واضح گردید که اتحادشوروی پس از کشته شدن تره کی به سرعت می‌خواست قوا به افغانستان پیاده کند ـ یعنی در ماه اکتبر ١۹٧۹. من دانستم که موضوع گسیل قوا با تعذیرات امریکا علیه ایران در ارتباط بود. آنزمان ماسکو ترس داشت که سر و کلۀ امریکایی‌ها پیش از آن‌ها در مرز‌های افغانستان ظاهر شود.

ـ شما می‌خواهید بگوئید که قوا در هر حال اگر امین تقاضا می‌کرد یا نه داخل افغانستان می‌شد؟ یعنی افغانستان قربانی رویارویی دو ابرقدرت گردید؟

ـ بلی، کاملا درست است. «جنگ سرد» در آن زمان خیلی با گرمی‌ادامه داشت. ولی امریکایی‌ها در آنزمان عاقلانه تر از شما عمل کردند. آنها به ایران قوا نفرستادند.

شما کدام طرح مشخص برای مصالحه میان جوانب متخاصم در افغانستان دارید؟ شاید شما بدانید که چگونه به این تقابل خاتمه داده شود؟

ـ من هیچگونه نسخه مشخص ندارم. ولی من معتقدم که درین فرآیند نباید روشنفکران افغان که در غرب پناه گزین شده اند، از نظر بدور انداخته شوند. آنجا هم تاجران، هم حقوقدانان و هم سناتوران موجود اند. حتا نخست وزیر اسبق، دکتور ظاهر در آنجاست. باید همچنان توجه به کسانی که در اتحادشوروی اند، صورت گیرد. چرا شما در رابطه به سیاست افغانستان، تنها، نظر دو سه نفر را مرجح می‌دانید؟ چرا شما پیوسته به همان گودال فرو می‌افتید؟

تعجب آور است که اینقدر سال گذشت باز شما افغانستان را نشناختید. در ارزیابی‌هایتان صرف معیارهای خود را دارید که عبارت از برخورد سهل نگرانه با مسایل است.

من از دل و جان با وی موافق هستم. برای من هم درک این مسأله غریب جلوه می‌کرد، که چرا ما تا آن حد در عمق مسایل افغانستان درگیر شدیم. ما سالهاست فرصت نکردیم تا صرف به روح، سنت، عادات و آداب این مردم نظر بیافگنیم. شگردها و نیرنگ‌های قبیله ای و مناسبات ملی آن کشور را مطالعه و بررسی نموده و تاریخ عبرت بخش و آموزندۀ آن را فرا گیریم. در این گستره نه نظامی‌ها، نه سیاست مدارها و نه استخباراتی‌های ما کاری انجام داده اند. با توکل داخل شدند، با توکل جنگیدند و با بی منطقی و نادانی همه چیز را رها کردند ...

کارمل با رنجش خاطر گفت:

ـ من اکنون چهار سال است درینجا می‌باشم. چرا در تمام این مدت حتا یکی از تاریخدانان، سیاستمداران و یا دیپلماتان شما به نزد من نیامدند؟ چرا حتا یکنفر در بارۀ سرنوشت من و اندیشه‌های من علاقمندی نشان نداد؟ کجاست آن آدم‌هایی که در کابل پیک پُر می‌نمودند، در حال مستی اشک می‌ریختند و به دوستی جاودان ما، در نزد من سوگند می‌خوردند؟

صحبت‌ها آهسته آهسته حرارت خود را از دست می‌دهد. زمانی که من قلمم را در جیبم می‌گذارم، او دفعتا سوال اصلی خویش را از من مطرح می‌کند:

ـ شما چی فکر می‌کنید، چرا مرا به افغانستان نمی‌گذارند؟

ـ خوب ... من که درین مورد پاسخم را گفته ام.

او با سماجت می‌گوید:

ـ ولی در هر حال می‌خواهم نقطه نظر شما را بدانم. آخر من با شما خیلی باز صحبت نمودم.

ـ اگر صادقانه بگویم، من چنین فکر می‌کنم که: نجیب نمی‌خواهد که شما را در کابل ببیند، زیرا هراس دارد که یکتعداد از نیرو‌ها شاید بدور شما تجمع نموده و خطری را متوجه او سازند. کارملی‌ها برگشت شما به کابل همچو آغاز فعالیت‌ها علیه رییس جمهور تعبیر خواهند کرد. آیا چنین کاری در حال حاضر برای حزب و کشور ضرور است؟

ـ من می‌خواهم به حیث یک شهروند ساده و شخص عادی به کشورم برگشته و به سیاست مصالحه ملی خدمت کنم. باور کنید که همه اندیشه‌هایم در آنجا در مینهم است. من شنیدم که در قرن گذشته، معدنچیان ذغال سنگ انگلیسی در دل زمین و در اعماق کار می‌کردند و روزها به بالا نمی‌آمدند. و زمانی که آنها را به بالا می‌آوردند، روشنی حال آنها را برهم می‌زد. بنابرین تقاضا می‌کردند که آنها را دوباره به عمق زمین برگردانند. واضحا چنین است با من هم. من به جز در بارۀ میهنم، به هیچ چیز دیگر نمی‌اندیشم.

ولی در حال حاضر برگشت تان عاری از خطر نیست.

ـ مرا خطر نمی‌هراساند. من باید در کنار مردمم باشم. من چگونه می‌توانم در چنین لحظات دشوار درینجا باشم؟

او با انگشتش درختان منفور کاج در عقب کلکین را نشان می‌دهد و می‌گوید:

ـ من باید راه برگشت به خانه (میهن) ام را بیابم، به من یاری دهید.

... ما خاموش باقی ماندیم. من چی می‌توانم بگویم. او در اسارت ما نبود. او اسیر مقدرات خودش بود.

تندباد ناگهانی برف را از روی درختان به هرسو می‌پراگند. تصور می‌شود، او اکنون خونسردی و خودداری اش را از دست داده و زار زار خواهد گریست. پس باید از نزدش رفت.

من حین الوداع به وی گفتم، تحمل داشته باشید.

ـ من فکر می‌کنم به زودی در موقعیت تان تغییرات جدی رونما خواهد شد. کمی‌بیشتر تحمل نمایید.



او ماسکو را در نیمه شب ١۹ جون ١۹۹١ توسط پرواز معمولی شرکت هوایی «آریانی» ترک نمود. اگر صدها تن از جوانان با هیجان افغان در آنجا حضور نمی‌داشتند، او را می‌شد به حیث یک مسافر عادی به شمار آورد. اما زمانی چنین نبود. در ایام دیگر در فرودگاه‌ها برای او گارد تشریفات صف می‌کشید و عالی مقام‌های کشوری ما با عزت او را به آغوش می‌کشیدند: بریژنف، اندروپف، چرنینکو ، گرباچف ... اما اکنون حتا آن مربی شعبۀ روابط بین المللی ح.ک.ا.ش که روزگاری انتقال بکس خانمش را لطف و عنایت الهی می‌پنداشت، حاضر نبود. هیچکس از شوروی‌ها موجود نبودند.

این رنجش خاطر را با خود نگهداشت. او آنهایی را که به وی خیانت کردند، هیچگاه نه بخشید.

ببرک کارمل یگانه رهبر از میان رهبران دهه‌های اخیر افغانستان بود که به مرگ خودش در سال ١۹۹۶ درگذشت. او را در شمال افغانستان جایی که پس از اشغال کابل توسط مجاهدین می‌زیست، به خاک سپردند.

داوود، تره کی، امین، نجیب الله، مسعود ... کی نفر بعدی خواهد بود؟ آیا این زنجیره وحشتناک زمانی ازهم خواهد درید؟

پایانی قسمت دوم .

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago



خاطراتی از آخرين ديدار با ببرک کارمل

(قسمت سوم)

مصطفی دانش، کارشناس مسائل خاورميانه BBC

آخرين ديدارم با ببرک کارمل به سال ۱۹۹۵ برمی‌گردد که آن را به خوبی به خاطر دارم.

در شهر کوچک حيرتان در شمال افغانستان به ديدار او رفته بودم. اکنون سه سال بود که مجاهدين در افغانستان حکومت می‌کردند و کشور را به ويرانه‌ای تبديل کرده بودند. کشور در تب و تاب بود اما کارمل به فراموشی فرو رفته بود.

مصطفی دانش (راست) در گفتگويی با ببرک کارمل

وقتی در برابر رئيس جمهور پيشين قرار گرفتم ابتدا او را نشناختم. پيرمردی فرسوده و درهم شکسته در برابرم ظاهر شد که بيماری سرطان بر زندگی او چنگ انداخته بود. در سالهای پيش بيش از ده بار در کاخ ارگ پای صحبت او نشسته بودم. او در جنگ سرد به عنوان يکی از مهره‌های مهم بلوک شرق، اعتبار زيادی داشت. در آن ديدارها با شور و هيجان و اعتماد به نفس بی‌پايان از اهداف و نقشه‌های خود حرف می‌زد.

کارمل از ديدار من شگفت زده است. چهره گرفته‌اش باز می‌شود و مثل ياری گمشده در آغوشم می‌گيرد. فکر می‌کنم تنها روزنامه‌نگاری بودم که در آن روزهای تيره و تار به سراغش رفته بودم. همه ترکش کرده بودند. ديگر نه از پزشکان مخصوص روس خبر بود و نه از صدها فرمانده و ژنرالی که روزگاری احاطه‌اش کرده بودند. او همه چيزش را از دست داده و با خفت و خواری به اين شهر دورافتاده تبعيد شده است.

اتحاد جماهير شوروی تا آنجا که توانست از او بهره‌برداری کرد، اما امروز که او مطرود شده، حتی از دادن ويزای سفر به او خودداری می‌کند. او اجازه ندارد برای معالجه و ديدار خانواده‌اش به روسيه سفر کند.

در مصاحبه‌هايم با کارمل، در سالهای ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۶ هميشه ويکتور پتروويچ پليچکا سرمشاور شوروی را کنار او می‌ديدم. او در ظاهر در برابر کارمل سر خم می‌کرد، اما به واقع بر او فرمان می‌راند، و از طريق او بر سراسر کشور افغانستان حکومت می‌کرد.

در سال ۱۹۹۱ حدود يک سال قبل از سقوط دولت نجيب‌الله در کابل برای مصاحبه به ديدار کارمل (چپ) رفته بودم

دوران زمامداری کارمل به همان نحوی پايان يافت که آغاز گشته بود: با اراده و دخالت مستقيم شوروی. روزی در اواسط سال ۱۹۸۶ ويکتور پليچکا به همراه دو عضو هيئت سياسی “حزب دموکراتيک خلق افغانستان” به نزد کامل رفتند و از او خواستند که استعفای خود را امضا کند. کارمل می‌دانست که اگر مقاومت کند به سرنوشت حفيظ‌الله امين، رئيس جمهور قبل دچار می‌شود که در سال ۱۹۷۹ به اشاره روسها کشته شد.

به ياد دارم که در سال ۱۹۹۱ حدود يک سال قبل از سقوط دولت نجيب‌الله در کابل برای مصاحبه به ديدار کارمل رفته بودم. او تازه از تبعيد در مسکو به افغانستان برگشته بود. شوروی در آخرين مرحله پيش از سقوطش بود. کارمل ديگر آن مريد وفادار برای اربابان سابق نبود. او اينک از سياستهای “شيطانی” روسها به شدت انتقاد می‌کرد. از نياز به آزادی و از ضرورت دفاع از استقلال ميهنش سخن می‌گفت. عده زيادی از افسران عاليرتبه ارتش افغانستان گرد او جمع شده بودند. برخی از آنها در سرنگونی دولت نجيب‌الله در سال ۱۹۹۲ نقش داشتند.

پايان کار زمامدار طردشده

برگرديم به حيرتان سال ۱۹۹۵. کارمل از دست مجاهدين جان سالم به در برده بود، اما از نظر سياسی ديگر زنده نبود. مرد در هم شکسته‌ای که درحيرتان در برابرم نشسته بود، هيچ نقش و اهميت سياسی نداشت. او فقط يک خاطره تلخ بود که مقدر بود دير يا زود فراموش شود.

موقع خداحافظی با لحنی خسته و دردآلود، از تنها حاصل عمر خود چنين ياد کرد: “بزرگترين درسی که در زندگی گرفتم اين بود که هيچ کشوری نمی‌تواند به اتکای نيروی خارجی به آزادی و استقلال و پيشرفت دست يابد. بايد به اراده مردم احترام گذاشت و از استقلال کشور دفاع کرد. هر ملتی بايد روی پای خود بايستد.”

آيا اين درس برای کسی که از صحنه سياسی رانده شده، مهر “مزدور و خائن” بر پيشانی‌اش خورده و حالا در آستانه مرگ قرار گرفته بود، می‌توانست فايده‌ای داشته باشد؟

در سال ۱۹۹۵ پس از سقوط اتحاد شوروی سرانجام کارمل موفق شد ويزا بگيرد و به مسکو برود. سال بعد همانجا درگذشت. جسد او را به افغانستان بردند و در همان حيرتان به خاک سپردند. اما هنگامی که طالبان در در سال ۱۹۹۸ حيرتان را تصرف کردند، به سراغ مقبره بتونی او رفتند و آن را منفجر کردند. مجاهدين بقايای جسد او را از زير خاک بيرون کشيدند و به تماشا گذاشتند. بدين ترتيب سياستمدار نگون‌بختی که هميشه از آبادی و سعادت ميهنش صحبت می‌کرد، و خود باعث ويرانی آن شده بود، در دل گور نيز آرامش نيافت.

پایان . 

Scully
Scully 4 years ago

So? Thank god, he died! He is one the killers, who ruined the lifes of afghan people.
And yes, we should celeberate this day, because he cannot kill us anymore!

jonoon
jonoon 4 years ago

i will be surprise if anyone would ever read your writing about this loser. We have never had an independent leader ever. Anyway i wish you luck as i think you are on your own on this topic.

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago

scully !this is not a X file story .  read it  and you well gain a lot of political knowledge . he was a loser all the way but he is the one who put the seed of  freedom to mind and sole of people of Afghanistan practically and as you know freedom is not free gift any way . you have to come down from Germany to Afghanistan and you have to play your part for your people . 

drunk
drunk 4 years ago

this guy was shaitan 

and any one who follows him is the follower of shaitan

cuz of him and his followers and his communists we in afghanistan have been having war over 30 years

 Allahdmulilah he is dead 

and i wish all of his followers a horrible death 

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago

 اگر به وقایع سالهای کودتای  ح د خ ا 27 اپریل سال 1978 و حتی قبل از ان خوب بنگرید این شخص را مجرم نخواهید یافت . . این شخص اصلاء و اصولاء مخالف هر نوع کودتا و یا عرضه نمودن هر نوع انقلاب کارگری و یا سوسیالیستی و کمونیستی در افغانستان بود   .  حفیظ الله امین  شخصی بود که پای قدرت سوم را به میان کشید و  18 ساعت بعد از زندانی شدنء همه اعضای حزب به زندان افتاد و امر قتل خاندان داود را داده بود . حتی در بر انداختن ظاهر خان , امین با اشخاصی که در اردوی افغانستان داشت به داود خان کمک نموده بود  . در قتل میر اکبر خیبر مستقیم دست داشت و  غوربندی را متهم شناختاند .  تره کی را با متکا کشت و از شروع تا اخر دور حکومت خود در این کوشش بود که افغانستان را دست بسته به امریکا تحویل بدهد  . این مسله بعد از برگشت او از سفر تهران به کابل واضحاء در بیانیه های او خوانده میبشد  . . در عین زمان از شروع تا اخرین روز حکومت خود 25 بار از مسکو درخواست فرستادن قوا را نموده بود . اسنادی موجود است که خیانت های امین را بر مردم افغانستان بر ملا خواهند ساخت . قبل از برگشت کارمل به کابل در 27 دسمبر سال 1979  نیم فرقه 40  عسکر روسی داخل افغانستان شده بود  .  از جزییات میگزریم  و روسیه از 1919 تا اخرین روز های امین به فکر کمک به افغانستان بود و سالانه در حدود 700 تا هزار میلیون به افغانتسان منقول و نا منقول کمک مینمود , ولی وقتی سی آی ای به امین وعده  دالر بیلیونی داد   , امین کاملاء میخواست از روس ها  ببرد , در زمان جنگ سرد  سرحدات جنوب روسیه که همه کشور هاس اسلامی بودند روحاء مورد تحاجم فکری حکومت امین واقع میشدند ...  بدین منوال اتحاد شوروی سابق امین را برخاست نموده و ببرک کارمل را کمک نمودتا بر مسند قدرت بنشیند . ولی وقتی گوربا چوف قدرت را در روسیه بدست گرفت و فیدرشن روسیه از بین رفت  سیاست روس ها نیز در مقابل افغانستان تغیر خورد و به جای کارمل نجیب را به کرسی نشاندند . کارمل بابد بعد از گرفتن قدرت در 27 دسامبر 1979 یک  مرکزیت با قدرت از افغانها در کاخ ریاست جمهوری میساخت  “ گرچه با موجودیت روس هادر هر امور افغانی “ کاملاء نا ممکن بود و باید طرح مصالحه ملی را  که ریخته بود با افغانهای نا راضی عمل میکرد و اهسته اهسته روس ها را از کشور بیرون مینمود . خلاصه در 27 دسامیر گلابزوی و سروری امین را کشتند و حکومت افقغانستان رفت دست نجیب الله کسی که روزی محافظ ببرک کارمل بود  . .   

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago

 

this guy was shaitan 

and any one who follows him is the follower of shaitan

cuz of him and his followers and his communists we in afghanistan have been having war over 30 years

 Allahdmulilah he is dead 

and i wish all of his followers a horrible death 

 یک ملاه معدشه درد گرفته بود رفته بود داکتر  ,

داکتر پس از معاینه نسخه برایش نوشت و گفت : اگر میخواهی  زود جور شویی , ترشی نباید بخوری , سگرت نباید بکشی , شراب نباید بخوری , تریاک و چرس نباید بکشی  چیز های شور نباید بخوری و بالای منبر هم نباید بروی

.ملا با تعجب گفت : برای چه روی منبر نروم

؟داکتر گفت  :  میری روی منبر گوه زیاد میخوری , گوه برای معده خوب نیست .
 

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago

 http://www.gwu.edu/~nsarchiv/NSAEBB/NSAEBB272/Doc%2014%20Official%20chronology%20of%20withdrawal.pdf

mikiawoli
mikiawoli 4 years ago



رفقای عزیز و دوستان گرانقدر !
کمیسیون رسانش و فرهنگ شورای اروپایی حزب واحد به مناسبت چهاردهمین سال خاموشی رفیق ببرک کارمل ، یکی از مؤسسین حزب دموکراتیک خلق افغانستان ، ابر مرد جنبش دادخواهانۀ کشور و چهارمین سال خاموشی رفیق محمود بریالی یکی از چهره‌های ماندگار جنبش دموکراتیک و حق طلبانه مردم ما ، برنامۀ ویژۀ را در اتاق پالتالکی « کنگره » در نظر گرفته است.
حضور گرم و پربار شما سروران را چشم براه خواهیم بود.

زمان : شام یکشنبه 5 دسامبر سال روان ، ساعت 7 شام به وقت اروپای مرکزی
نشانی اتاق
PaltalkScene
Room Name : kongarah
Category : Socilaes Issues und Politics
Subcategory : Governmints und Politics
Please login to comment